صدای دلتنگی هایت را می شنویم(فرناز کمالی)

با تشکر از دوستی که مطلب زیر را برای ما ارسال داشته اند، ما از مطالب ارسالی شما استقبال کرده و پس از تایید هیئت تحریریه همه را در این سایت قرار میدهیم ( ذکر  یک مقاله و خبر  لزوما به معنای تایید اعتقاد و مرام سیاسی نویسنده نیست) :

به مناسبت زادروز محبوبه کرمی

امروز باید به تو تبریک بگویم ولی چطورمیشود تو را دید؟ دل خوش کرده ام به ترانۀ عطر محبوبۀ شب پشت هر دیوار سنگی راه داره …
حتماً حالا در آن دخمۀ نمناکی. جایی که کوچکترین دریچه ای، کوچکترین تلألوئی یا تابشی نیست. جایی که حتی تکه ای کوچک از آسمان هم پیدا نیست. شب ها، صدای شب نیست و روزها اگر توانی باشد، صدای خنده و شوخی بچه های سلول های دیگر را خواهی شنید.
شنیده ام زیاد گریه می کنی و دلتنگ پدر و برادر و دوستانت هستی. گریه ای که انگار تمام نشدنی است. صدای گریه هایت به ما رسید. ظاهرا به گوش آن کس که باید برسد، نمی رسد! گویی گوش هایشان را با موم پر کرده اند. کاش می فهمیدند در این چند ماه که در آن چهار دیواری کپک زده محبوسی، حساب روزهایی را می کنی که پدر را در حال گل کاری در باغچه ندیده ای.
می دانم که گریه های بی وقفۀ تو تنها از سر دلتنگیست، برای آنهایی که دوستشان داری و ایمان دارم محکم تر از همیشه پای اعتقاداتت ایستاده ای و آنی از مواضعت کوتاه نیامدی. می دانم که اوج گریه های تو زمانیست که یاد مادر می افتی.
پشت آن دیوارهای بلند رحم و انسانیت آن قدر بی معنا بود که به تو برای دیدن آخرین نفس های مادرت مهلت نداد و زمانی رهایت کرد که دیگر نفس ها تمام شده بود. حالا اندوهی داری که در برابر غم گذشته ات شاید چیز دیگریست. حالا در جای جای آن تاریکی، چهرۀ رنجور مادرت را پیدا می کنی، تلاش می کنی لبخندش را ببینی، می خواهی به یاد بیاوری آخرین باری را که خندید و روسری ای با رنگ های روشن و شاد را که برای تولدت کادو پیچ کرده بود. تصور می کنی مادر دیگر نیست؟ اما من می گویم هست و لب هایش زیر خاک سرد ـ که بی رحم تر از آنچه تو با آن در جدالی نیست ـ می خندد.
باید بدانی مادر همیشه نزدیک توست. مادر همچنان به تو نگاه میکند و چتر حمایتش مثل همیشه روی سر تو باز است. حتی آن هنگام که روی دستان من چاک چاک بدنش را خون گرفته بود و نگاه و نفسش دیگر نبود، حتی آن زمان که پارچه سفید را روی صورتش کشیدم، یا آن زمان که تن از بین رفته اش را برای آخرین بار می شستند و آن وقت که تو چسبیده بودی به کفن مادر و از آن گودال، از آن خانۀ ابدی بیرون نمی آمدی و ضجه میزدی. روی صورتش را با خاک و سنگ می پوشاندند و آن زمان که گل ها را به روی سقف سرد آخرین خانه اش می گذاشتی، به یاد تو و نگران سرنوشت تو بود.
شاید همین حالا که پشتت را به دیوار سرد اتاق چسبانده ای و در خود فرو رفته ای او نگاهت می کند. شنیده ام قرار است هم سلولی هایت برایت جشن تولد بگیرند. جای ما خالی، شک ندارم که خیلی خوش می گذرد. حتماً از فروشگاه اوین کیک کشمشی می خری. شمع که نیست اما چوب کبریت را می شود با ترفندهای مختلف از مسئول بند درخواست کرد. آن را آتش بزن و به شعله ی کم رمق و لرزانش خیره شو و برای چند ثانیه فراموش کن که در بندی و هم سلولی هایت دور تا دورت نشسته اند.
چشمهایت را ببند. مادر را دیدی؟ برای تبریک تولد تو آمده. صدایش را می شنوی؟ دستانش را به پاس حمایت های بی دریغش ببوس. چوب کبریت را خاموش کن و برای خودت دست بزن. فقط مراقب باش زخم های دلت سر باز نکند تا دل مادر نشکند از غصۀ تو. می گویند مادران هر وقت که بمیرند زود است ولی ما فراموش می کنیم که مادران هیچ وقت نمی میرند.
تولدت مبارک محبوبۀ قشنگم

http://www.we-change.org/spip.php?article6048

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: