پولتیک حاج آقا رضا : دشمن سازی و از دشمن ترسیدن و ترساندن ، مقاله ای از مسعود بهنود

از سه راه سیروس تا سرچشمه ،از سه راه امین حضور تا اول های خیابان عین الدوله خانه ای بزرگ تر از خانه قصرمانند حاج آقارضا نبود، می گفتند نه خانه وقفی سه در آیت الله زاده مازندرانی، نه خانه مجلل و ستون دار حاج امین الضرب و نه خانه مرموز سید جلال منجم به پای پارک او نمی رسد. درندشت، با یک استخر در وسط و یک سری اتاق دربان و سرایدار و میرآخور. اما از درون این خانه بزرگ و پردرخت بچه هائی زردنبو با قابلمه های مسی به مدرسه می آمدند که همیشه در آن فقط هویج پخته بود.

معلوم نیست کی و کدام یک از همسایگان این سئوال را پیش کشید که حاج آقا رضا با این مکنت چطور به خورد و خوراک بچه هایش نمی رسد، و نه به سر وضع آن ها. به طوری که همیشه چشم بچه هایش به رخت های نو بچه های همسایه بود و به قابلمه های غذائی که از خانه های کوچک اطراف بیرون می آمد و معمولا پلو و خورشی در آن بود و یک دانه هم سیب یا پرتقالی که با بچه های حاج آقا رضا تقسیم می شد. مثل کفش کتانی که همکلاس ها به پسرهای حاجی می دادند زنگ ورزش، چون که خودشان همیشه گیوه کهنه گشادی بر پا داشتند.

هر کس اول بار این سئوال را پیش کشید به هر حال جوابی مقتضی نیافت تا کم کم بچه ها که دیگر دبیرستانی شده بودند خودشان به صدا در آمدند. از مادرشان جواب شنیدند آخه حاجی الان در عدلیه درگیر یک دوسیه بزرگ است و دشمنانش چشم طمع به او دارند. اما به قول معلم ورزش بالاخره این محکمه باید تمام می شد که نمی شد. سال ها بود که همین طور وضع ناجور بود باز بچه ها چشمایشان دو دو می زد و زن های همسایه و مادر همکلاس ها و همبازی ها برایشان لقمه می گرفتند.

پولتیک حاجی
سال ها گذشت تا بچه ها بزرگ شدند و دانستند این تدبیر حاجی است برای آن که کسی از اهل خانه از او چیزی نخواهد. مدام پرونده ای زیر بغل می گذارد یعنی که راهی عدلیه ام، و مدام با صدای بلند از دشمنان خود حکایت می کنند که چشم دیدن وی را ندارند و می خواهند خانه و دارائی اش را تصاحب کنند، یک دفعه هم معلم سرخانه دخترهای خانه را متهم می کرد که با دشمنان وی مربوط است و با فریاد عذرش را خواست و مقرری اش را هم نداد. یک بار هم جلو آب حوضی که آمده بود و آب حوض بزرگ خانه شان را کشیده بود یک پنج ریالی انداخت و گفت ستون پنجم. و کسی از اهل خانه معنای ستون پنجم را نمی دانست اما کارگر آه کشید آخر او فاش کرد که دارد در دانشسرا تحصیل می کند و برای خرج تحصیلش آب حوض می کشد و به حاجی گفت که برای این تهمت در آن دنیا گریبانش را خواهد گرفت.

اما امور می گذشت و وقتی با بابا جمال دربان خانه شان حرف می زدی که از لاغری و بدغذائی به دوک ماننده بود می گفت با این همه دشمن که حاجی را احاطه کرده ظلم است مطالبه حقوق بکنم. حاج آقا رضا فقط برای پرداخت به دو سه تا لات و نسق گیر بازارچه دست و دلباز بود و همین طور به محسن آژان ماهانه مقرری می داد و سبیل شب پا را هم چرب می کرد، می گفتند از ترس دشمن است. البته همه اش هم وهم و گمان نبود، گه گاه دیده می شد یک وکیل و دو تا مامور آمده اند و حکمی ابلاغ می کردند. یعنی به هر حال محکمه و محکمه کشی بود، بدخواه هم داشت حاج آقا رضا.

سال ها گذشت تا دست حاجی رو شد و معلوم گشت این ها پولتیک اوست و به قول خودش سیاست مدن همین است و افلاطون و لقمان حکیم هم همین را گفته اند. بر اساس این پولتیک هر وقت که مشکلی نبود حاجی آن را ایجاد می کرد، سوسه ای در کار فلان کس می آورد و با شکایت وی اوضاعش رو به راه می شد و فریاد بر می داشت «آقا گرفتارم، آقا نمی بینی همه دارند علیه ما کومپولو می کنند، نمی بینی در احاطه دشمن ام» حاجی با همین روش طلبکارها را رم می داد، بچه ها را به نخوردن عادت می داد و کم خرج می کرد، مقرری سر و همسر را کم می گذاشت، و تازه مشکلات بزرگ تر را هم حل می کرد. چنان که وقتی دختر بزرگش با داماد اول نساخت، حاجی همه جا جار انداخت که آقا مصطفی جاسوس است و با قنسول انگریز رفت و آمد دارد و با دشمنان او ساخته است تا بنیاد او را براندازد.

عملا همه زندانی
اما اشکال این پولتیک یک چیز نبود، هزارتا درد بود. اولش این که حاجی خودش هم کم کم باور کرده بود که همه دنیا دشمن او هستند. شب تفنگ زیر سر می گذاشت و در صندوق باز می کرد و به قول نورچشمی اش کم مانده بود قشون تدارک ببیند. برای درست کردن چاه مبال پول و وقت نداشت و می گفت از کجا دشمن با این کارگر به خانه نیاید اما داده بود دیوار بلندی کشیده بودند دور بهارخواب و اهل خانه را عملا زندانی کرده بود و نمی گذاشت بیرون بروند، البته رغبتی هم به خروج نبود چون که اهل محل آن ها را با دست به هم نشان می دادند و به راستی انگار در اثر فعالیت های حاجی همه با آن ها دشمن شده بودند و به چشم دیگری نگاهشان می کردند.

باورش شده بود و در خواب هم «دشمن نابکار» را نفرین می کرد. و موقعی هم که به بستر مرگ افتاد باز هم به اهالی خانه وصیت می کرد مراقب دشمن باشند، رادیو نیاورند به خانه. چنان که بزرگان شهر تلفون داشتند اما حاجی حاضر نبود تلفون بخرد می گفت دشمنان و جاسوس ها و خبرچین هایشان گوش می کنند. همه آن چه را از دهان زن و بچه اش زده بود خرج بالابردن دیوارها و کشیدن سیم خاردار و نگهداری شب پا می داد.

آن موقع بود که عقلای محل فهمیدند که دیگر این پولتیک نیست و حاجی آن قدر گفته که باورش شده و دیگر راهی به جز این برای اداره خانه و زندگی خود نمی شناسد.

این قصه را از آن رو آوردم که بگویم ایران ما دارد مانند خانه حاج آقا رضا اداره می شود با ایجاد وحشت از دشمن جراری که وجود ندارد یا اگر دارد همان است که انگولکش می کنیم تا قطعنامه ای صادر کند و تحریمی به اجرا بگذارد تا بتوانیم به توجیه آن باز چند سالی امرار کنیم. دشمنی که بیشتر از هر دوستی به داد مدیران کشور می رسد ، ناکارآمدی هایشان و خودمحوری هایشان، و عقب ماندگی کشور را توجیه می کند. توقع ها را از میان بردارد، باعث می شود کس نپرسد چرا بقیه همسایه ها رفتند و رسیدند و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم، نگوئیم چرا در سیاست خارجی این همه حقیر و دم جاروئیم و ما را به پشیزی نمی خرند، نگوئیم کشوری به این ثروت و امکان چرا چنین بی اعتبارست و فقط اعتبارش به ایجاد رعب در دل خودی و خارجی، دوست و دشمن است.

افتخار به چه؟
کسی نپرسد چطور بعد از سی سال قوه قضاییه و قوه مقننه را چند لات می توانند تهدید به تعطیل [یا به توپ بستن] کنند، این کشوری است که به نوشته روزنامه نظرکرده اش [که کیهان باشد] عوامل دشمن در همه ارکانش رخنه کرده اند و تا مغز استخوان نهادهای حکومتی اش رسیده اند و آمریکا به هوای آن ها دشمنی می کند و منتظر است، کشوری که باز به نوشته همان روزنامه خواصش بصیرت ندارند، و بصیرت خلاصه شده در حاج آقارضا که دشمن شناسی می داند و احمدی نژاد که تنها چیزی که بلدست این است که به دروغ چارپایه زیر پای ملت بگذارد که شما چنینید و چنانید و دنیا باید بیاید به دست بوستان، هیچ تمدنی بزرگ تر از شما نیست. اگر در جام جهانی به مدیریت من وارد نشدید حالا افتخار کنید که آقای کامرانی فر کمک داور مسابقه بود و در مسابقه مهم دیگری کمک داور ذخیره. یک سئوال: چه کسی جز همان ها که حاج آقا رضا استخدامشان کرده بود که خانه از دشمن بپالایند هواخواه این نوع مدیریت است. بعد از سی سال در حالی که اکثریت مردم تربیت شدگان همین نظام اند چطور هنوز حاج آقا رضا می ترسد از رادیو [حال شده ماهواره و اینترنت]. چطور از دهان همه زده و همه زرد رویند و فقط سبیل آژان ها چرب است، چطور نسق بگیرها و چاقوکش های زیر بازارچه هنوز عزیزند و از هر عقوبتی در امان چرا که وضعیت فوق العاده است. می گویند «وضعیت حساس» و با این اسم رمز هر عملشان مجاز می شود.

می گفتند یک بار امربر خانه حاجی آقا رضا به ماست بند زیر بازارچه که می پرسید چرا طلب ما را نمی دهید گفته بود به سر حاجی آقا اوضاع خیلی کشمشی است، و جواب شنیده بود والله ما که یادمان نیست کی اوضاع نخودی بوده است، همیشه از موقعی که یادم می آید اوضاع حاجی کشمشی بوده، نمی دونم چرا گرمیش نمی کنه با این همه کشمش.

به نظر می رسد باطل السحر آن کس که این پولتیک را به حاج آقارضا آموخت این باشد که یک تاریخدان بی طرف خبر کنیم و به او امان بدهیم که برود و به بصیرت بگوید که تجربه تاریخ چیست. ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما / بر کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان

Advertisements

برچسب‌ها: , , , , , , ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: