داستان توریستهای آمریکایی و ماجرای عراق (دوراندیش)

این جوکی بود که در زمان جنگ ویتنام در کتاب اوریانا فالاچی خواندم ولی عینا در مورد عراق امروز صدق میکند . داستان میگوید یک خانواده آمریکایی رفته بودند بیت المقدس(اورشلیم) برای مسافرت . دیدند بالای یک تپه یک مرد ریقوی استخوانی مردنی را دارند به صلیب میکشند . خیلی دلشان سوخت از مردم پرسیدند چه شده گفتند این بابا اسمش مسیح است و ادعا میکند پسر خداست و آخوندهای ما هم فتوا داده اند که باید به صلیب کشیده شود . آمریکاییها خیلی ناراحت شدند که چنین ظلمی در حق این آدم روا میشود . داد زدند مسیح صبر کن که آمدیم نجاتت دهیم . نردبان گذاشتند و از صلیب رفتند بالا و میخها را از دست مسیح بیچاره در آوردند و خوشحال و خندان برگشتند آمریکا که این بابا را نجات دادیم غافل از اینکه میخهای پای اون بدبخت را یادشان رفته بود و مسیح بیچاره حالا از پاهایش آویزان شده بود.

حالا هم ماجرای آمریکاییها در دنیا ست . خدا نکند دلشان به حال ملتی بسوزد . ملت عراق را نگاه کنید . با چه ادعاها ی آزادیخواهانه ای وارد شدند و لی حالا نیمه کاره دارند ول میکنند برمیگردند آمریکا در حالیکه دوباره تروریسم در عراق سر برداشته و پنج ماه بعد از انتخابات هنوز دولت جدید تشکیل نشده و اوضاع روز به روز بدتر میشود . ولی خوب ، چه باک  ، «توریستهای » آمریکایی فکر میکنند وظیفه خود را انجام داده و ملت عراق را نجات داده اند غافل از آنکه عراقیها حالا از پا آویزان شده اند.

«دوراندیش»

Advertisements

برچسب‌ها: ,


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: