آن روز که خمینی مرد (دوراندیش)

شاید در تمام زندگی فقط یکبار از شدت خوشحالی گریه کرده باشم و آنهم آن روز صبح بود. همیشه توی کتابها میخواندم که «طرف از شدت خوشحالی گریه کرد» و باورم نمیشد ولی آن روز صبح وقتی تلوزیون این خبر را داد از شدت خوشحالی هق هق گریه کردم . از چند هفته پیش معلوم بود این بابا رفتنیه . تلوزیون دائم از مردم میخواست برای سلامتش دعا کنند. یادم نمیرود  یکبار هم خمینی را نشان  دادند توی تخت خوابیده بود با شبکلاه سفیدش و برادرش کنار دستش بود . آن روزها همانطور که گفتم دائم رادیو و تلوزیون از مردم میخواستند برای سلامتی امام دعا کنند. همه منتظر بودیم که طرف اینبار رفتنی باشد به خصوص بعد از سرکشیدن جام زهر و اینکه نتوانسته بود عراق را نیز تصرف کند خیلی برحضرت آقا  گران آمده بود و روی سلامتش تاثیر گذاشته بود.

صبح خیلی زود با کمی دلشوره و انتظار ساعت پنج پاشدم و رادیو را روشن کردم . دیدم قران پخش میشود و از برنامه های معمول خبری نیست  . با مطالعه  تاریخ شوروی خیلی خوب میدانستم که هر موقع یکی از رهبران حزب کمونیست می مرد رادیو از سه روز قبل از اعلام خبر شروع به پخش سرودهای انقلابی میکرد و اینطوری مفسران خارجی و مردم شوروی حدس میزدند که طرف مرده . امیدوار شدم ولی سعی میکردم خیلی به خودم امید ندهم که مبادا باز رادیو شروع کند که به کوری چشم دشمنان امام زنده هستند و رفسنجانی دروغگو دوباره برود بالای تریبون نماز جمعه مثل آن بار که گفت امام هنوز مادرشان زنده هستند و دشمنان آرزوی مرگ ایشان را دارند.

نمیدانم چه ساعتی بود ولی هنوز صبح زود بود و هوا تازه روشن شده بود و خیابانها خالی خالی بود ، شاید ساعت شش صبح بود.  تلوزیون راروشن کردم برای اخبار ،یکدفعه گوینده اخبار آمد و با آن صدای محکمش اعلام کرد : «روح خدا به خدا پیوست » حتی حالا هم که این را مینویسم با به یاد آوری آن لحظه  تنم مور مور میشود . باورم نمیشد . باورم نمیشد این جلاد خونخوار که  صد ها هزار ایرانی بیگناه را روانه گور کرده بود مرده است . احساسی که داشتم مثل احساسی بود که ملیونها قربانیان جنگ دوم با شیندن خبر مرگ هیتلر داشتند و یا زندانیان گولاگ در روسیه وقتی خبر مرگ استالین را شنیدند .

بعد تلوزیون برای اینکه خیال مردم را راحت کند احمد آقا را نشان داد که کنار جنازه باباش داشت مطابق معمول گریه میکرد (از بس این آدم در مواقع مختلف گریه میکرد بهش میگفتند احمد گریان ). دیگر نمیدانم چه شد . تمام بغض آن ده سال زد بیرون. های های گریه میکردم . گریه میکردم به خاطر دوستانم که زیر شکنجه در اوین کشته شده بودند . به خاطر دوستانم که اعدام شده بودند . به خاطر آن پدری از آشناهایمان که سه پسرش را در اوین یکی پس از دیگری اعدام کرده بودند . به خاطر آن جوانهای دوازده سیزده ساله ای که فقط به خاطر فروش یکی دوروزنامه مجاهد یا چپی در جا در خیابان کشته شده بودند . به خاطر آن جوانی که در قم توی خیابان با روزنامه مجاهد دستگیرش کرده بودند و حاج آقا خلخالی از ماشینش پیاده شده بود و تفنگ یکی از پاسدارها را گرفته بود و  همانجا به دست مبارکش  او را کشته بود . به خاطر آن پنج هزار نفری که سال 60 اعدام شده بودند و آن سه هزار نفری که سال 67 در زندانها قتل عام شده بودند و آن صدها هزار نفر نوجوان بیگناهی که در جبهه ها قربانی جاه طلبی جنون آمیز این مرد برای انتقا م از صدام و تصرف عراق شده بودند.

رفتم روی بالکن .هنوز صبح زود بود کسی بیرون نبود. میدونستم اون روز دیگه تعطیله ، حتی اگر هم تعطیل نمیشد من سر کار برونبودم . دویدم رفتم پایین سوار ماشین شدم که بروم بیرون خیابانها را ببینم . تمام شهر رو چرخ زدم . به خصوص یادمه از جلوی دانشگاه تهران رد شدم . مردم بی تفاوت داشتند میرفتند سر کار و زندگی .  حتی یک نفر را ندیدم که گریان باشد . هیچ گروهی هم در خیابانها راه نیفتاده بود . اصلا انگار نه انگار که این بابا مرده .

آن هیستری راکه در فیلمهای تشییع جنازه خمینی  میبینید بعدا درست کردند و  با تبلیغات شدید وفشرده در ظرف سه روز و با آوردن صدها هزار نفر از دهات و شهرستانها به تهران وگرنه مردم تهران روزاول هیجان خاصی نشان نمیدادند . فیلمها ی تشییع جنازه و عزاداریها را باور نکنید . هر حکومت دو زاری دیکتاتوری خیلی راحت میتواند از این برنامه ها راه بیندازد.

خیلیها از مردن این بابا خوشحال بودند ولی جرئت نمیکردند توی کوچه وخیابان خوشحالی خود را نشان بدهند. آن موقع دهه شصت بود، نه حالا.  رژیم در کمال قدرت و قساوت و  بسیار بیرحم بود و هزار هزار اعدام میکرد نه مثل حالا پنج تا پنج تا . مردم جرئت نداشتند جیک بزنند و هنوز مثل حالا گروههای بزرگی از حکومت از آن جدا نشده بودند تا زیر چتر مخالف آنان مردم بتوانند مخالفت خود با کل جمهوری اسلامی را ابراز کنند و ضمنا پس از سالها انقلاب و قتل عام و کشتار و قحطی و جنگ و بمباران مردم خسته تر از آن بودند که اصولا هیچگونه عکس العمل جمعی نشان دهند . نسل جدید و تازه نفسی باید به میدان می آمد تا جنبش سبز به راه بیفتد.

یادم می آید تعطیلی  را چند ساعت بعد اعلام کردند چون معلوم بود اینقدر دستپاچه شده بودند که حتی یادشان رفته بود به فکر مراسم خاکسپاری و تعطیلی و غیره بیفتند. بعد هم ماجرای عزاداریهای هیستریکال که رادیو و تلوزیون و مساجد به آن دامن زدند پیش آمد . جنازه بابا را بردند گذاشتند توی یک یخچال بقالی بالای یک دیوار کانتینر که همه بتوانند ببینند وسط آفتاب سوزان مصلی و آن بیابانی که شهرستانیها تویش خیمه زده بودند و مثل اینکه به پیک نیک آمده باشند زیر اندازها و پتوها را پهن کرده بودند و توی سر میزدند. واقعا که مراسم هم در حد شعور آخوندهای غیر از قم ندیده ما بود . آخر چه کسی مراسم وفات یک دیکتاتور کبیر را اینطور برگزار میکند که جنازه بابا را بگذارد توی یخچال بقالی بالای سه ردیف کانتینر؟ یادم می آید از بزرگراه که رد میشدیم میشد باد توی یخچال را دید که کفن سفیدش را میزد هوا. جوک شده بود که آقا را گذاشتند توی آکواریوم . بعد هم که افتضاح به خاکسپاری و تکه پاره شدن کفن و جنازه زیر هجوم توده های هیستریک .

اضافه کنم این را مقایسه کنید با مرگ طالقانی . صبح که رادیو اعلام کرد فوت کرده مردم کرور کرور ریختند اطراف دانشگاه تهران . همه سرویسها بند آمده بود . من خودم از شهر آرا اجبارا پیاده رفتم تا دانشگاه تهران برای اینکه اصلا اتوبوس و تاکسی گیر نمیامد . تمام طول راه خیابانها پر از جمعیت بود که خودجوش به سوی دانشگاه تهران سرازیر بودند بدون اینکه حکومت اصلا تبلیغاتی کرده باشد و یا برنامه ریزی و برنامه ای اعلام شده باشد.  هزاران نفر جمع شده بودند اطراف دانشگاه و توی دانشگاه و من خودم میدیدم خیلیها کنار دانشگاه روی جدول خیابان نشسته بودند و های های گریه میکردند . آن موقع هنوز خیلیها طرفدار انقلاب بودند. اکثر روشنفکرها هنوز طرفدار انقلاب بودند برای اینکه بساط به اصطلاح «امپریالیسم خونخوار آمریکا» را بر هم ریخته بود و شاه را فراری داده بودو هنوز امید فردای بهتری میرفت .  گذشته از آن طالقانی اصلا آدم دیگری بود و در همان مدت کوتاه بعد از انقلاب اذیتش کرده بودند و کلاهش با آقا توی هم رفته بودو  اگر زنده مانده بود مطمئنا خمینی حساب او را هم مثل شریعتمداری و منتظری میرسید . خلاصه اینکه عزاداری برای طالقانی واقعا از ته قلب و خودجوش بود. من خودم به چشم خود آقایان شیک و پیک و خانمهای تی تیش مامانی رو دیدم که اطراف دانشگاه تهران گریه میکردند . اما عزاداری برای خمینی تمام مصنوعی و صحنه ریزی شده بود.

«دوراندیش»

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

یک پاسخ to “آن روز که خمینی مرد (دوراندیش)”

  1. بیخدا Says:

    یادمه من دوره راهنمایی بودم ولی بسی ذوق زده شدم کردم. زن همسایه مان (که شوهرش پاسدار بود) توی حیاط تا ظهر داشت وق می زد. ما هم که مدرسه تعطیل شد بود بیشتر حال می کردیم! شب رفتیم خونه ی دوست بابام موندیم و اونا به سلامتی مرگ این کفتار خون آشام اونا عرق سگی خوردن ما هم فیلم ویدئو صمدآقا نگاه کردیم و کلی روزهای شاد و خاطره انگیزی بود 🙂

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: