اعترافات ( مهدی فاطمی صدر ) یکی از سرکوبگران رژیم: زنجیرم را کشیدم و تا ته کوچه همه را زدم!

با تشکر از دوستی که این مقاله را برای وبلاگ ارسال داشته اند :

جمعیت پیاده‌روی شمالی خیابان انقلاب اسلامی غیرعادی است؛ چیزی شبیه به ۲۲ خرداد امسال. از میدان فردوسی پراکنده ناجا ایستاده است و بچه‌های بسیج و آدم های اطلاعات. جمعیت پیش می‌رود و ساکت است و بدش نمی‌آید که پیاده‌رو را قفل کند. سر وصال به چپ می‌رویم و از خیابان پایینی به سمت میدان انقلاب اسلامی ادامه می‌دهیم. سر تقاطع شهدای ژاندارمری و کارگر ایستاده‌ایم؛ اولین دسته از منافقین سبز را می‌بینم که شعار می‌دهند و به سوی ما می‌آیند. این یعنی نتوانسته‌اند خیابان اصلی (انقلاب اسلامی) را اشغال کنند و از خیابان‌های موازی به غرب می‌روند. موقعیت برخورد نیست. سبزها می‌آیند و شعار می‌دهند و رد می‌شوند؛ تعدادی دختر و پسر خوشحال با سر و وضعی که مناسب امروز است؛ امروز ۲۵ بهمن است؛ ۱۴ فوریه؛ روز والنتاین.
سبزها از همین ابتدا باخته‌اند؛ فراخوان تظاهرات در روز والنتاین یعنی پذیرش ادعایی که حزب‌الله از ابتدای فتنه در حال اثبات آن بوده است: این که سبزها دین ندارند. حالا هر چه می‌گذرد از نفاق سبزها کم می‌شود و از فراخوان در مناسبت‌های مذهبی رسیده‌اند به مناسبت‌های ملی و از آن جا به مناسب‌های مدرن؛ به والنتاین؛ روز جهانی بزرگداشت فحشاء.
از میدان انقلاب اسلامی وارد خیابان آزادی می‌شویم و به غرب می‌رویم؛ پیش از آن قدری از جیره‌ جنگیم را می‌خورم و زنجیرم را از کیف به جیب بارانیم می‌برم؛ حالا اطمینان دارم که درگیر خواهیم شد. خیابان آزادی باز است و خبری از ناجا نیست؛ همه غافلگیر شده‌اند. سبزها آرام‌آرام متراکم می‌شوند و پوزبند می‌زنند و منتظرند. ما در حاشیه‌ خیابان با آنها حرکت می‌کنیم. از پیاده‌روی شمالی کسی شعار را آغاز می‌کند: مرگ بر دیکتاتور؛ از این سو پاسخش بلند می‌شود. پسرکی پوزبند را روی صورتش صاف می‌کند و دست بلند می‌کند و شعار می‌دهد: نه غزه، نه لبنان / تونس و مصر و ایران؛ پاسخش را نصفه و نیمه می‌‌دهند. دخترکی غر می‌زند: ما را قاتی عرب‌ها نکنید.
جلوتر نمی‌رویم؛ برمی‌گردیم. حالا سبزها متشکل شده‌اند؛ عده‌ ای رو به خیابان ایستاده‌اند و شعار می‌دهند و جلوتر سرود می‌خوانند. ما سه نفر را نمی‌بینند؛ شاید هم می‌بینند و جسارت جلو آمدن ندارند. حالا ما در دالانی از منافقین سبز به سمت میدان انقلاب اسلامی بازمی‌گردیم. اولین یکان‌های بسیج را که می‌بینم نفسی می‌کشم؛ کمتر این اندازه دلم برای بسیجی‌ها تنگ شده بود. یکان‌های ناجا هستند و بسیجی‌ها که در حاشیه‌ میدان و خط ویژه مستقر هستند. به ساعت نگاه می‌کنم.
( اکبر صباغیان ) فرمانده یکان حاشیه‌ میدان است؛ می‌ایستیم به صحبت؛ سبزها برایش جدی نیستند. خوشحال است که سبزها آمده‌اند و او بعد از ظهر سر کار نمانده است؛ جمع کردن سبزها برای اکبر بیشتر یک تفریح است. در میدان انقلاب اسلامی نمی‌مانیم‌؛ به سمت فردوسی هم نمی‌رویم؛ هر چه هست در جناح غرب است. اولین ستون‌های دود را در خیابان جمالزاده خاموش کرده‌ایم و یکان‌های موتورسوار حالا پیاده‌روهای خیابان آزادی را پاک کرده‌اند؛ چند فرعی آن طرفتر اما سبزها در حال تشکل هستند. انتهای خیابان زارع سبزها آرایش گرفته‌اند و تلاش می‌کنند که آتش روشن کنند؛ مرددند که بروند یا بمانند. بدم نمی‌آید که پیش از درگیری با آنها محاجه کنم. بچه‌ها تذکر می‌دهند که زیاد جلو نروم. چند نفر پیاده و چند موتور هستیم و نیاز به نیروی کمکی داریم؛ می‌خواهم به اکبر زنگ بزنم اما تلفن‌ها قطع است. یکی از رفقا کسی را به من نشان می‌دهد: ( سیدشهاب واجدی ) نمی‌شناسمش. فقط احساس می‌کنم که لنز دوربینش برای درگیری خیابانی زیادی بزرگ و سنگین است. کسی پشت موتوری نشسته و سبزها را رصد می‌کند. به شانه‌اش می‌زنم: تو که می‌گفتی این دلقک‌ها نمی‌آیند؟! چیزی نمی‌گوید؛ ( حسین قدیانی ) است که ترک( میثم محمدحسنی ) نشسته است.
میثم از موتور پایین می‌آید و می‌رود به پیشانی کار؛ با یک باتوم فنری در دست؛ تک و تنها. عشق می‌کنم با حسین و میثم و شهاب که جسارتشان را بیرون از وب هم می‌توان دید. ابتدای خیابان را بسته ایم و حالا فرعی‌ها را خلوت می‌کنیم؛ وسط داد و تشر خانمی می‌ایستد به بحث؛ عاقله‌زنی است که خانه‌اش همین جا است او و همسایه‌ها می‌خواهند بدانند از چه به سبزها اجازه‌ تجمع نمی‌دهیم؟ زنجیرم را فراموش می‌کنم و بحث مبسوطی را شروع می‌کنم در تبارشناسی منافقین سبز؛ انتهایش به این می‌رسم که اینها نه علیه حکومت که برای جنسیت شورش کرده‌اند.
بحث را جمع می‌کنم؛ آرایش می‌گیریم و می‌زنیم به سبزها؛ با اولین فشار می‌پاشند؛ یکیشان را نشان کرده‌ایم و می‌خواهد فرار کند؛ در پیاده‌رو با موتور سرنگونش می‌کنیم؛ میثم او را گرفته و می‌خواهد مهارش کند؛ یک دست‌بند نایلونی درمی‌آورم به او می‌دهم. کارمان در اینجا تمام شده است؛ آتش را خاموش می‌کنیم و سطل آشغال را کنار می‌کشیم و خیابان را باز می‌کنیم. به راه می‌افتیم. دسته‌ ما به شرق می‌رود و ( سیدپویان ) ترک موتور دسته‌ دیگر نشسته است و با آنها می‌رود. دسته‌ ما بسیجی‌هایی هستند که کف خیابان همدیگر را پیدا کرده‌اند؛ خیابان به خیابان سبزها را دنبال می‌کنند و می‌پاشانندشان. کسی سلاح یا سپر ندارد و موتورها مال خود بچه‌ها است.
سر چهارراه بعدی به درگیری نمی‌رسیم؛ سبزها پیشاپیش گریخته‌اند. کپسول آتش‌نشان را از اهالی می‌گیریم و آتش را خاموش می‌کنیم. سختترین بخش کار کنار زدن سطل آشغال فلزی از وسط خیابان است که حالا به اندازه‌ی یک قابلمه داغ است. برای مداوای انگشتان سوخته‌ آن رفیقمان در حال بررسی هستم که بچه‌ها می‌ریزند جلوی در یک خانه؛ ظاهراً سبزهایی که این چهارراه را آتش زده‌اند را پناه داده است.
در باره‌ پسرک اختلاف نظر وجود دارد؛ برای تخلیه کردن او به عقب یک موتور و دو نیرومان را از دست می‌دهیم. اسلوب من در این مواقع آن است که طرف را به کرکره‌ مغازه‌ای دستبند می‌زنم تا نیروی پشتی‌بانی بیاید و تخلیه‌اش کند. بچه‌ها موافق نیستند؛ در نهایت از او عکس می‌گیرند و رهایش می‌کنند.
تقاطع بهرامی و رازی هم به ساد‌گی باز می‌شود؛ مشکل ابتدای خیابان رازی است؛ ضلع شرقی پارک دانشجو. نیروهای ضدشورش جمعیت خیابان انقلاب اسلامی را به این خیابان تخلیه می‌‌کنند و سبزها هر زمان که چشم ما را دور می‌بینند در خیابان و فرعی‌ها دوباره متشکل می‌شوند و شعار می‌دهند.
یکی ‌دو بار هم حتی از ابتدای خیابان خیز برداشتند و هر بار چند قدم بعد شکستند. این بار در فرعی شیرزاد به هم پیوسته‌اند. جای مدارا نیست؛ زنجیرم را دوتا می‌کنم؛ موتورها را راه می‌اندازیم؛ تکبیر می‌دهیم، حیدر می‌کشیم و تا ته کوچه همه را می‌زنیم.
در فرعی روبرو یکی را گرفته‌ایم؛ حالش غیرعادی است. تقلای فراوانی برای فرار می‌کند و یک دفعه هم نصفه و نیمه موفق می‌شود. دستبند درمی‌آورم تا ببندیمش. بوی تند الکل در مشامم می‌پیچد و قوطی بغلی مشروبش به بارانیم می‌پاشد. از بستنش منصرف می‌شویم؛ مست کف خیابان افتاده است و یکی ‌دو نفر مراقبش هستند.
حالا منشأ مشکل را یافته‌ایم؛ تعدادی از سبزها در آبریز (توالت) پارک دانشجو مخفی شده‌اند و هر زمان که ما دور می‌شویم جمعیت را از پیاده‌رو به خیابان می‌کشند و شعار می‌دهند. بچه‌ها را جمع می‌کنیم و توالت را از سبزها پاک می‌کنیم؛ مشکل حل می‌شود.
نماز مغرب و عشاء را به جماعت می‌خوانیم و به سمت غرب می‌رویم. از کل دسته چهار موتور باقی مانده ایم. خیابان انقلاب اسلامی باز است و یک دسته از بسیجی‌ها پیاده و پرچم به دوش، شعار می‌دهند و به غرب می‌روند؛ نصف روز دیر آمده‌اند. نرسیده به شادمهر احساس می‌کنم که ستون دود می‌بینم؛ عینک روی چشمم نیست و هوا تاریک است. جلوتر احساس می‌کنم که صدایی می‌شنوم. خیابان یک‌طرفه است و ما خلاف می‌آییم و اگر به کمینشان بخوریم جایی برای دور زدن نیست. سه موتور از ما پولسار است و صداشان کافی است تا میدان آزادی را خبر کند.
حدسم درست است؛ سر شادمهر را بسته‌اند و ما تنها چند متر با آنها فاصله داریم. از موتورها می‌ریزیم پایین و درجا سروته می‌کنیم و با شتاب برمی‌گردیم. دو خیابان پائینتر به یک دسته‌ ناجا می‌رسیم. سرباز عادی هستند که سپر و باتوم برداشته‌اند؛ انتخاب دیگری نداریم؛ این بار از جنوب وارد شادمهر می‌شویم و به سمت چهارراه می‌رویم. صحنه‌ غریبی است؛ خودروها را نگه داشته‌اند و سطل‌های آشغال را برگردانده‌اند و بارانی از سنگ بر سر ما می‌بارد. آن وسط متوجه جمعی‌بری (اتوبوس) می‌شوم که پشت راه‌بندان سبزها متوقف مانده و یک متر جلوتر کوهی از آتش به آسمان می‌رود و مسافران وحشت‌زده در خود مچاله شده‌اند.
یکان ناجا ناآزموده و ترسیده است؛ سربازها نیاز به روحیه دارند؛ پیشاپیش راه می‌افتیم و به اگزوز موتورها گاز می‌دهیم و حیدر می‌کشیم؛ سربازها جان می‌گیرند و آن‌ها هم با باتوم روی سپرها می‌کوبند.
پشت سبزها راه‌بندان است و با هجوم ما به فرعی‌های چپ و راست می‌گریزند. یکان ناجا فشل است و بی‌تدبیر؛ یک دفعه همه به چپ می‌دوند و چهارراه را خالی می‌کنند؛ سبزها از راست خیز برمی‌دارند و یکی ‌دو نفر در مقابلشان هستیم. این جا آخرین سنگر سبزها است و نمی‌توانند از دستش بدهند.
با این سربازها به جایی نمی رسیم؛ سبزها هم انگار این را فهمیده‌اند و در چپ و راست ما آرایش می‌گیرند و جلو می‌آیند؛ ما این وسط گیر افتاده‌ایم؛ تنها تلاش می‌کنیم که چهارراه سقوط نکند. دلم می‌خواهد خداوند از آسمان بسیجی بفرستد. دعایم انگار مستجاب است؛ از سمت چپ یک دسته‌ موتورسوار به ما ملحق می‌شود. آنها را نمی‌شناسیم و نه آنها ما را؛ فقط از دیدن هم ذوق‌زده‌ایم. چهارراه هنوز می‌سوزد و ما بر موتورها نشسته‌ایم و تکبیر می‌دهیم و حیدر می‌کشیم و منافقین سبز گریخته‌اند ……….

http://alef.ir/1388/content/view/96304/

Advertisements

5 پاسخ to “اعترافات ( مهدی فاطمی صدر ) یکی از سرکوبگران رژیم: زنجیرم را کشیدم و تا ته کوچه همه را زدم!”

  1. روح سبز Says:

    شما هم نظر بدهيد:
    http://greenlawyers.files.wordpress.com/2010/01/irans-new-constitution_2nd-draft-for-comments.pdf

  2. ناشناس Says:

    بابا من این یارو صدر رو دیدم.. وزنش با لباس و عمامه به زحمت 50 کیلو میشه… این غلطا ازش نمیاد..زر زیادی میزنه واسه تضعیف روحیه

  3. امير Says:

    ما در راه هدفمان جان و مال و همه چيزمان را خواهيم داد. شماچي؟

  4. آزادی خواه Says:

    یه ضرب المثل قدیمی‌ امریکأیی میگه: با قمه به جنگ تفنگ رفتن نشانه حماقت است ( به یاد داشته باشید که اولین اروپایی هایی که به آمریکا مهاجرت کردند با مقاومت سرخپوستان بومی آمریکا روبرو شدند که سلاحشان تیر کمان، تبر و قمه بود، اما اروپایی‌ها تفنگ داشتند. تاریخ به شما می‌گوید چه گروهی پیروز شد ) …. بدانید آنها که می‌گویند با سکوت و گٔل و احترام به جنگ دیکتاتور بی‌ مروّت و تا دندان مسلح بروید، یا ابلهند و نادانسته جلوی پیروزی مردم رو میگیرند، یا بسیار زیرکند ولی‌ قصدی پنهانی‌ دارند.

  5. سیامک Says:

    حیدرکِشون(خاطرات یک بسیجی از یک روز فتنه)

    ساعت شیش صبح:
    از ذوق اینکه امروز میتونم یه دق دل حسابی خالی کنم دیشب خوابم نبرد. به عیال گفتم که شب دیر میام. قمه و زنجیرو گذاشتم پر کمرم و با مرتضی رفتیم کله پاچه زدیم.

    ساعت هشت صبح:
    رسیدیم ستاد. همه ی برادرا جمع بودن. گلاب به روتون ،محیط، عجیب به عطر معنویت آمیخته بود. منم واسه اینکه از قافله عقب نمونم یه دو سه تا شیمیایی زدم. از صبح که کله رو خوردم حالم میزون نیست. طبق معمول باید کس شرای حاجی رو گوش کنیم. یکی نیست بگه بابا، آخه لت و پار کردن این سوسولا هم برنامه میخواد؟

    ساعت ده صبح:
    با مرتضی و چند دسته موتور سوار دیگه، رسیدیم به محل قرار. خبری نبود. دو سه تا فرعی بالاتر صدای شعار اومد. رفتیم اونجا دیدیم جلبکا جمعن. سرباز وظیفه های ناجا هم مث بز داشتن نیگا میکردن. تعداد سبزا زیاد نبود. دیدیم امنه. زنجیرا رو وا کردیم و حیدرکِشون زدیم به صف زنا چون مردا ممکن بود کونمونو پاره کنن. یه چند تا پیرزن که نمیتونستن مث بقیه فرار کنن زیر دست و پا موندن. آی خندیدیم.

    ساعت یازَوُنیم :
    سر یه تقاطع یه بچه شونزه هیوده ساله رو دیدم که لباس روشن پوشیده بود. به قیافه اش میخورد که دیشب سکس پارتی بوده باشه. چشام شد دو تا کاسه خون. گفتم بچه ها بریزین. حیدرکِشون ریختیم سرش. یهو دیدم یه افسر انتظامی پس کله مو گرفت و گفت جاکش چیکارش داری؟ گفتم بخواب بینیم مامـِ… هنوز مامله از تو دهنم در نیومده شلال کرد تو گوشم. اومدم کف گرگی برم دیدم اوه اوه خیلی شدن. با برو بچ، حیدر کِشون دودره کردیم.

    ساعت یک بعدازظّر:
    با مرتضی یواشکی رفتیم دل و جیگر زدیم. معاون حاجی بیسیم زد که الدنگا کدوم قبرستونی هستین؟ چرا نمیرین سر موقعیتتون؟ پرسیدم حاجی کجاست؟ گفت صپ تا حالا غیبش زده. حیدرکِشون راه افتادیم تو اصلی که یهو بنزین موتور تموم شد. جلوی یه پیرمرد پرایدی رو گرفتم. سر قمه رو نشونش دادم. گفتم بنزین بده. مث سگ ترسیده بود. گفت بفرما برادر. دیدم یه هوا تو مایه های موسویه. بش میومد جلبک باشه. یاد کشیده افسره افتادم. به خودم گفتم، زورم به هرکی نرسه به این پیزوری میرسه. خون جلوی چشامو گرفت. حیدرکِشون گذاشتم زیر گوشش. ایشالا که درست زدم و خدا قبول میکنه. اگر هم اشتباه کرده باشم که به تخمم. شفاعت مال همین روزاس دیگه.

    ساعت چار عصر:
    امروز دهنمون صاف شد. هر چی حیدرکِشون میزنیمشون، در میرن ولی دو دقیقه بعد از یه فرعی دیگه میان بیرون. عجب گهی خوردم دل و جیگر خوردم. یادم نبود با کله پاچه نمیسازه. مرتضی هم دل پیچه داره ولی من گلاب به روی آقا، اسهال بدی گرفتم. یه دستم به زنجیره یکیش به خشتکم. ولی مهم نیست. به درک. در راه اسلام از همه چیمون مایه میذاریم.

    ساعت شیش عصر:
    هوا تاریک شده. سبزکا هم کمتر شدن. معلوم نیست حاجی کدوم گوریه. نه دستیش جواب میده نه بیسیمش. بچه ها رو گفتن برن ستاد که شامو اونجا بخورن. حیف که نمیتونم برم. ثقل سرد کردم. بر خلاف برنامه، بدون اینکه به کسی بگم، وسط راه سر خرو کج کردم طرف خونه بلکه یه چای خشکی، نباتی، چیزی بزنم این راست روده خوب بشه.

    ساعت هفت و نیم عصر:
    با هر زاجراتی بود خودمو رسوندم خونه. سر پیچ کوچه، تا پیچیدم چیز غریبی دیدم! حاج حیدر از خونه ی ما اومد بیرون!!
    دیگه حیدر نکِشیدم. حیدر منو کِشید…

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: