اللهم اشغل الظالمین بالظالمین

داشتم کامنتهای ساندیسخورها رو روی سایت قطعه 26 در دفاع از سعید تاجیک میخوندم ، کامنت زیر به نظرم آمد ، با خودم گفتم  اللهم اشغل الظالمین بالظالمین . خدا وقتی میخواهد حکومتی را به پایان برساند خودشان را مثل لاشخور به جان خودشان می اندازد . ببینید چه نوشته است :

»

درود به شرف سعید تاجیک . این مال مردم خورها را باید اینگونه رسوا کرد خوب یادم میاد تعطیلات عید ۸۴ یعنی زمان دولت اصلاحات که اوج فرمانروایی این خانواده منحوس مافیایی بود این خانم رو تو هتل داریوش کیش دیدم .چادرش رو به کمرش گره زده بود با کفش اسپرت روی تردمیل میدوید.چنان برخورد آمرانه و تحقیر آمیزی با کارگران بدبخت و پرسنل هتل داریوش داشت چنان بادی به غبغب انداخته بود و با غرور چندش آوری به همراه آق داداش کوچیکش (یاسر) اینور و انور میرفت که همون لحظه از خدا خواستم اونقدر عمر کنم که خوار خفیف شدن این افریته که با پول ملت مست شده بود و خدا رو هم بنده نبود رو ببینم .به نظر من بسیجی بودن شهامت رو هم به همراه داره . چون بسیحی نبودم جرات نکردم برم اونجا هر چی از دهنم در میاد بهش بگم که تو چه حقی داری و چکاره هستی که کارگر بدبختو به این شکل تحقیر میکنی؟ یا یه لگد نثار اون یاسر خان میکردم که با چشمان هیزش داش علنا زن و دختر مردم رو کنار دریا قورت میداد…دستتو میبوسم سعید تاجیک عزیز. از طرف یک غیر ارزشی

یک پاسخ to “اللهم اشغل الظالمین بالظالمین”

  1. کارنامه ( محمدعلی نصرتی ) دژخیمی که آدم کشتن برایش از کشتن مگس آسانتر است! Says:

    کارنامه ( محمدعلی نصرتی ) دژخیمی که آدم کشتن برایش از کشتن مگس آسانتر است!

    محمدعلی نصرتی زگلوجه، در یکی از روستاهای پیرامون بستان آباد در حومه تبریز به نام زگلوجه زاده شد. در زمان رژیم شاهنشاهی به تبریز آمد و خیلی زود از لات ها و اراذل و اوباش نامدار تبریز به ویژه در محلات اطراف ترمینال و درب گجیل شد. قدی بلند و هیکلی درشت و پر از ماهیچه های ورزیده داشت. ورزشکار بود و پاتوق او زورخانه گیو در محله چایکنار و حوالی میدان دانشسرای تبریز بود و با آن که لاتی تمام عیار بود ورزش و بدنسازی و قمه کشی او حرف نداشت و لات های دیگر تبریز از او حساب می بردند. البته زورخانه گیو هم جای اراذل و اوباش و چاقوکشانی بود که با ورزیده کردن ماهیچه هایشان خود را برای دعوا و قمه کشی های خیابانی آماده می کردند. محمدعلی نصرتی از طناب کشی هم خیلی خوشش می آمد و بارها در مسابقات طناب کشی شرکت کرده بود. یک بار که به همراه نوچه هایش در میدان باغشمال تبریز به دیدن فوتبال رفته بود با گروهی از ورزشکاران کاراته کار درگیر شد و کتک سختی خورد و از آن پس کینه ورزشکاران رزمی را به دل گرفت و پس از به قدرت رسیدن هر اندازه می توانست مزاحم باشگاه های کاراته و کونگ فو می شد و برای آنها از راه های به ظاهر قانونی! کارشکنی می کرد. یکی دیگر از پاتوق های لات های تبریز قهوه خانه ای در روبروی سرای دودری بازار تبریز بود که مردم تبریز نام آن را قهوه خانه خرها! ( اشکلر قهوه سی ) گذاشته بودند. محمدعلی نصرتی گاهی به قهوه خانه خران سر می زد و در آنجا بود که با رئیس آینده زندان تبریز یعنی ( محمدعلی عبد یزدانی ) که از لات ها و باجگیران سرشناس تبریز بود آشنا شد. پس از به روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی چون قدرت بدنی خوبی داشت و خوش هیکل بود به یاری ( محمدعلی عبد یزدانی ) و آخوندی به نام ( عبدالحمید باقری بنابی ) وارد کمیته های انقلاب اسلامی تبریز شد. رئیس زندان شدن لاتی مانند ( محمدعلی عبد یزدانی ) به این دلیل بود که برادری به نام ( محمدحسن عبد یزدانی ) داشت که از مبارزان زمان شاه بود و مدتی را در تهران و زندان اوین با ایة الله طالقانی همبند شده بود و ( محمدعلی عبد یزدانی ) با بهره گیری از نیمچه آبروئی که برادرش ( محمدحسن عبد یزدانی ) داشت از فرصت به دست آمده بهره برداری کرده و رئیس زندان تبریز شد. دژخیم رسمی و استاندارد زندان تبریز پس از برپائی جمهوری اسلامی ( جواد عیوضی صحرا فرزند ابوالفضل ) نام داشت که مانند ( محمدعلی عبد یزدانی ) لات نبود و بسیار شیک پوش و با ادب بود اما آدمکشی حرفه ای بود و از کشتن لذت می برد و خود ( جواد عیوضی صحرا ) بارها گفته بود که از دیدن خون بی تاب می شوم!
    ( محمدعلی عبد یزدانی ) به همراه خودش اراذل و اوباش فراوانی را به زندان تبریز آورد و آنها را در بخش های گوناگون به کار گماشت. برای نمونه چون خانه ( محمدعلی عبد یزدانی ) در خیابان حافظ – کوچه شهید مسافری – پلاک نوزده بود لات و قمه کش نامدار خیابان ثریا در محله مارالان تبریز یعنی ( جعفر مسگر زاده قره باغی ) معروف به گن جعفر ( جعفر گشاد ) را هم به همراه خودش به زندان تبریز آورد و به او پست و مقام داد. همچنین ( حسن ریخته گر غیاثی ) را که خانه اش در همان دور و بر بود و از کلاهبرداران و رباخواران تبریز بود به زندان تبریز آورد و به او نیز پست و مقام داد. در این میان محمدعلی نصرتی در کمیته های گوناگون کار می کرد تا این که رویدادی باعث شد به سرعت ترقی کند و آن این که یک روز محمدعلی نصرتی در میدان ساعت راه می رفت که می بیند یکی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران به نام ( کمال کیانفر لیقوان ) نشریه این سازمان به نام ( کار ) را می فروشد، محمدعلی نصرتی بیدرنگ هفت تیر می کشد و مانند آرتیست های فیلم های سینمائی و تگزاسی او را می کشد و نه تنها حتی یک روز نیز زندانی نمی شود بلکه به مقام ( مسئول بازرسی کمیته های انقلاب اسلامی ) نیز می رسد و با حفظ سمت در کمیته انقلاب اسلامی مستقر در زندان تبریز نیز صاحب پست و مقام می شود.
    سال 1360 از راه می رسد و سازمان مجاهدین خلق ایران در سی خرداد 1360اعلام جنگ مسلحانه می کند و کشتارهای فله ای مخالفان رژیم پس از محاکمات پنج دقیقه ای آغاز می شود. در زمان رژیم پادشاهی در بخشی از زندان تبریز قرار بود کارگاه نجاری برای زندانیانی که می خواستند کارآموزی کنند ساخته شود که پس از به روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی این تصمیم لغو و آنجا با نام نجارخانه! به محل کشتار زندانیان و محکومین به اعدام تبدیل شد. به دلیل کمبود دژخیم! محمدعلی نصرتی بیدرنگ به کار فراخوانده شد. اعدام زندانیان شب ها انجام می شد و هر شب صد تن، هفتاد تن، هشتاد تن، پنجاه تن، صد و بیست تن و ………. به نجارخانه برده شده و اعدام می شدند. دژخیمان دو گروه بودند: گروهی که از کشتن لذت می بردند مانند ( جواد عیوضی صحرا ) که دژخیم رسمی و استاندارد زندان تبریز بود، گروه دیگر کسانی بودند که از کشتن لذت نمی بردند و حتی ناراحت هم می شدند اما کشتن زندانیان را وظیفه شرعی و دینی به حساب می آوردند و برای تسکین عذاب وجدان و فشارهای روانی نماز می خواندند یا تسبیح در دست گرفته و ذکر می گفتند یا دعا می خواندند. محمدعلی نصرتی جزء هیچ کدام از این دو گروه نبود، او پس از کشتن زندانیان محکوم به اعدام راحت می گرفت و می خوابید! انگار که مگسی را کشته باشد! پس از بیداری از خواب دغدغه او این بود که نان سنگک صبحانه اش بیات است یا تنوری؟ و چای روی میز صبحانه تازه دم است یا نه؟ انگار نه انگار که دیشب ده ها تن اعدام شده اند! خودش بارها گفته بود که آدم کشتن برای من از کشتن مگس آسانتر است!
    تا سال شصت و سه وضع بر همین روال بود. در این سال ( محمدعلی عبد یزدانی ) و ( جواد عیوضی صحرا ) از زندان بیرون رفتند و به کارهای بازرگانی پرداختند تا از میلیاردرهای آذربایجان شوند. نیاز به رئیس نوینی برای زندان بود و چه رئیسی بهتر از محمدعلی نصرتی؟ پس از این که محمدعلی نصرتی در سال 63 رئیس زندان شد چون ورزش باستانی و زورخانه ای را دوست داشت به یاد روزگاری که در زورخانه گیو بود دستور داد زورخانه ای در زندان تبریز ساخته شود. شعبان بی مخ آذربایجان زندانیان دیگر را هم تشویق به ورزش زورخانه ای می کرد و هر کس در این زمینه هنرنمائی می کرد به او پاداش های سخاوتمندانه می داد. آری، تبریز شهر اولین ها است! پس نخستین زورخانه درون زندان! هم باید در تبریز ساخته می شد! گاهی مسابقات طناب کشی نیز به فرمان رئیس زندان ورزشکار و ورزشدوست برگزار می شد و رئیس زندان پاداش برندگان مسابقات را از یاد نمی برد.
    سال 67 از راه رسید و سرانجام تابستان 67 و کشتار زندانیان سیاسی به فرمان روح الله خمینی. در شبی که بسیاری از زندانیان سیاسی و حتی کسانی که زمان محکومیت آنها به پایان رسیده بود می بایست اعدام می شدند محمدعلی نصرتی فرمان داد نجارخانه را آب و جارو کردند. کتش را مانند شنل روی دوشش انداخت و پاشنه های کفش هایش را خواباند و در نجارخانه روی یک مبل راحتی نشست و پا روی پا انداخت. در کنارش میزی بود پر از تخم آفتابگردان و نخود و کشمش و تنقلات دیگر و یک قوری بزرگ چای . محمدعلی نصرتی در حالی که تخمه می شکست فرمان مسابقه طناب کشی مرگباری را به دژخیمان زندان داد! دژخیمان طناب را حلقه می کردند و به گردن زندانی محکوم به اعدام می انداختند و سپس یک گروه از سوی راست و گروه دیگر از سوی چپ طناب را می کشیدند. پس از این که زندانی در این طناب کشی خفه می شد آوای تکبیر به هوا برمی خاست: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه ………. و محمدعلی نصرتی در حالی که قهقهه می زد و می خندید فرمان می داد که زندانی دیگر را بیاورند و به این ترتیب ده ها زندانی با روش ورزشکارانه! رئیس زندان تبریز در تابستان 67 اعدام شدند.
    محمدعلی نصرتی تا سال 69 رئیس زندان تبریز بود سپس پست های دیگری به او واگذار شدند مانند فرمانده واحد اطلاعات و عملیات کمیته های انقلاب اسلامی ، فرمانده نیروی انتظامی میانه، فرمانده نیروی انتظامی مراغه، فرمانده نیروی انتظامی تبریز، قائم مقام فرماندهی نیروی انتظامی استان بوشهر و سرانجام فرمانده کل نیروی انتظامی استان آذربایجان شرقی با عنوان پرطمطراق سردار سرتیپ محمدعلی نصرتی! البته سردار لقبی است که به کسانی که به جبهه های جنگ ایران و عراق رفته و کارهای درخشانی در نبرد با ارتش عراق انجام داده بودند داده می شد اما به محمدعلی نصرتی هم که حتی یک بار پایش به خاک جبهه نخورده بود عنوان سردار داده شد!!!
    و سرانجام در خیزش مردم تبریز در سال 85 بر ضد رژیم جمهوری اسلامی محمدعلی نصرتی به خوبی هنرنمائی! کرد و فرمان به خاک و خون کشیده شدن صدها تن را داد و پس از آن که احمدی نژاد به تبریز آمد و او را از پاداش های شایسته و سخاوتمندانه! نظام مقدس جمهوری اسلامی برخوردار کرد به توصیه محمدعلی نصرتی در استادیوم باغشمال تبریز به زبان ترکی سخنرانی کرد تا مردم را با سخنرانی به زبان مادریش خر کند! اما حیف که هیچکس با سخنرانی احمدی نژاد به زبان ترکی خر نشد!
    هم اکنون حضرت سردار سرتیپ محمدعلی نصرتی در پست فرماندهی نیروی انتظامی استان آذربایجان غربی و در شهر اورمیه مشغول خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی است. این بود فشرده ای از سرگذشت یکی از دلسوزترین! خدمتگزاران نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران.

    عکس محمدعلی نصرتی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: