Posts Tagged ‘ابراهیم نبوی’

ده قانون انتخاباتی ما

ژوئیه 6, 2011

مقاله ای از ابراهیم نبوی در روز در مورد انتخابات :

اول: من به هیچ کس دیگری رای نمی دهم، چون مطمئنم خودم از بقیه نامزدها صلاحیت بیشتری دارم، اگر جامعه شعور ندارد مرا بشناسد، من که خودم را می شناسم.

دوم: رای گیری باید کاملا آزاد باشد، نه مثل سی سال گذشته که زیر نظارت شورای نگهبان بود، یا مثل سه سال اول انقلاب که مردم از خمینی تبعیت می کردند و در حقیقت به نماینده او رای می دادند، یا مثل دوره محمدرضا پهلوی که مجلس را شاه تعیین می کرد، یا مثل دوره رضاشاه که شاه وقتی می خواست کسی را کنترل کند، به وزیرکشور می گفت بفرستش طویله، وزیر هم او را نماینده مجلس می کرد، یا مثلا در دوره مشروطه که آخوندها تعیین می کردند چه کسی نماینده بشود، قبلش هم که مجلسی وجود نداشت، حیف که زمان کوروش مجلس وجود نداشت، وگرنه حتما در انتخابات آن شرکت می کردم.

سوم: انتخابات باید مثل کشورهای پیشرفته انجام شود، البته من انتخابات دوحزبی آمریکایی را که نتیجه انتخابات را تبلیغات تعیین می کند، قبول ندارم، در کشورهای خاورمیانه هم انتخابات احمقانه است، اگر جلوی مردم را ول کنند، به بنیادگراها رای می دهند، اگر جلویشان را بگیرند دیکتاتورها انتخاب می شوند، البته در اروپای شرقی هم انتخابات مسخره است، فقط طرفداران آمریکا پول دارند و انتخاب می شوند، چین و روسیه و کوبا هم که از قبل همه چیز معلوم است، فقط انتخابات فرانسه و آلمان و ایتالیا را قبول دارم که البته بشرط اینکه برلوسکونی دزد و سارکوزی ضدخارجی انتخاب نشوند، راستش را بخواهید تنها انتخابات سالم در سوئد برگزار می شود که من در این بیست سال که سوئد زندگی می کنم حوصله نداشتم بروم و رای بدهم.

چهارم: فقط در صورتی در انتخابات شرکت می کنم که همه بتوانند داوطلب انتخابات شوند و مردم به هر داوطلبی که دوست دارند رای بدهند، البته جز کودتاچیان و رای دزدها، مجاهدین خلق خائن، سلطنت طلب های ورشکسته، توده نفتی های ورشکسته، خدا را شکر همه فامیل ما آدم حسابی هستند و همه شان برای انتخاب شدن صلاحیت دارند.

پنجم: ما فقط در صورتی در انتخابات شرکت می کنیم که بتوانیم بهترین را انتخاب کنیم، نه اینکه میان بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم، ما فقط در صورتی رای می دهیم که بهترین ایرانی رئیس جمهور شود، مثلا آقای دکتر فتح الله زاده، شما ایشان را نمی شناسید؟ همه می شناسند، دکترای روانشناسی دارد. مطمئنم اگر ایشان نامزد انتخابات بشود، حداقل شصت میلیون نفر به او رای می دهند.

ششم: از چهارسال قبل از انتخابات مطمئنم که در انتخابات شرکت نخواهم کرد، دو سال قبل از انتخابات حدس می زنم در انتخابات شرکت نخواهم کرد، شش ماه قبل از انتخابات هیچ دلیلی پیدا نمی کنم که در انتخابات شرکت کنم، سه ماه قبل از انتخابات آن را تحریم می کنم، دو ماه قبل از انتخابات از صبح تا شب علیه شرکت در انتخابات فعالیت می کنم، یک ماه قبل از انتخابات پوستر کاندیدای عزیزم را پخش می کنم، روز انتخابات با بچه های ستاد می روم شمال و چون یادم رفته شناسنامه ببرم رای نمی دهم.

هفتم: از لج ناطق بی ریخت به خاتمی خوش لباس رای می دهم، از لج هاشمی دزد به احمدی نژاد پابرهنه رای می دهم، از لج احمدی نژاد دیکتاتور به موسوی که تنها مرد این میدان است رای می دهم، تا وقتی یک کاندیدایی که بشود از صمیم قلب از او متنفر بود معرفی نشود امکان ندارد به کسی رای بدهم.

هشتم: بیست سال زحمت می کشیم تا پارلمان ایجاد کنیم، بعد چون مطمئنیم انتخابات مجلس نمایشی است، رای نمی دهیم. ده سال طول می کشد تا حکومت سلطنتی را با هزاران کشته تغییر بدهیم و جمهوری ایجاد کنیم، ولی چون هیچ کسی به درد ریاست جمهوری نمی خورد، به هیچ کس رای نمی دهیم.

نهم: من مطمئنم که در هر حال یک رئیس جمهور انتخاب خواهد شد، و یقین دارم حسن بهتر از حسین است، و یقین دارم اگر من در انتخابات شرکت کنم، قطعا حسین انتخاب می شود. ولی من فقط در حالی حاضرم در انتخابات شرکت کنم که مصدق نامزد انتخابات بشود، چون تنها کسی است که به ملت خیانت نکرد، البته می دانم که مصدق مرده است، ولی من حاضر نیستم به کسی رای بدهم که مصدق نیست.

دهم: از سه ماه قبل بیست و چهار ساعته برای دکتر معین تبلیغات کردم، صبح ساعت هشت از خانه بیرون آمدم تا به دکتر معین عزیزم رای بدهم، وسط راه پوستر هاشمی رفسنجانی کثافت را دیدم، مطمئنم اگر معین بیاید باز هم رفسنجانی همه کاره کشور می شود، وقتی درست فکر کردم دیدم همه چیز نشان می دهد که معین را هاشمی جلو انداخته، من هم به احمدی نژاد رای دادم، تو فکر می کنی اشتباه کردم، هر چه باشد این یارو دزد نیست.

Advertisements

ابوالهول ایرانی

ژانویه 29, 2011

با اجازه از ابراهیم نبوی عزیز مقاله بسیار شیرین او از وب نامه روز را در اینجا ذکر میکنم :

با توجه به بالاگرفتن بحران در مصر، اردن، تونس، یمن از یک سو و وجود بحران در ایران و افغانستان و چند کشور دیگر، پیشنهاد می شود با توجه به گفته محمد حسین مبارز مصری، مردم مصر عاشق احمدی نژاد هستند، ولی ایشان خودش عاشق خامنه ای است، هر دو را با هم ببرد. لبنانی ها هم که عاشق خامنه ای هستند، خامنه ای به جای قاهره در بیروت بماند، احمدی نژاد به مصر برود و رئیس جمهور آنجا بشود، حسنی مبارک هم به ایران بیاید، و به قولش مبنی بر برگزاری انتخابات آزاد وفا کند. همین آقای البرادعی بشود ناظر انتخابات ایران. حسنی مبارک هم اگر خواست نامزد انتخابات بشود، ولی قول بدهد کودتا نکند. این کار فواید زیادی دارد:

اول: حسنی مبارک وابسته به استکبار جهانی است، آدم تمیز و مرتبی است. ما هم که وابسته به استکبار جهانی هستیم، با هم کنار می آئیم. الآن مردم مصر دارند این همه کشته می دهند که یک حکومت مثل ایران درست کنند، ما هم این همه کشته و زندانی دادیم که یک حکومت سکولار درست کنیم.

دوم، مصر نزدیک اسرائیل است، اگر احمدی نژاد بخواهد با اسرائیل بجنگد، نیاز به موشک دور برد ندارد، با تفنگ بادی هم می تواند این کار را بکند. پادشاه عربستان هم می خواهد از مبارک حمایت کند، اگر مبارک به ایران بیاید، سریع تر می تواند از او حمایت کند.

سوم، هفتاد درصد مردم مصر به حجاب اعتقاد دارند، سی درصد شان هم به حجاب اعتقاد ندارند، در عوض سی درصد مردم ایران به حجاب اعتقاد دارند و هفتاد درصدشان ندارند، ما می توانیم آن سی درصد با حجاب را بفرستیم مصر، آنها هم آن سی درصد بی حجاب را بفرستند ایران، هم به آنها خوش می گذرد، هم به ما.

چهارم، بدبختی بزرگ ما وجود نفت در ایران است. در دوره خاتمی و هاشمی که درآمد دولت دویست میلیارد کمتر از دوره احمدی نژاد بود، هم قدرت خرید مردم بیشتر بود، هم تورم و رفاه اقتصادی بهتر بود. ما آن 200 میلیارد دلار درآمد اضافه نفتی دوره احمدی نژاد را بدهیم به دولت یمن و تونس و اردن که مشکل اقتصادی شان حل شود، در عوض ما با همان درآمد دوره هاشمی و خاتمی زندگی مان را می کنیم. و از نظر وضع زندگی اوضاع مان بهتر هم می شود. (more…)

سبزترین روزهای سرنوشت ، مقاله ای زیبا از ابراهیم نبوی

مارس 10, 2010

میرزا فتحعلی آخوندزاده از روشنفکران بزرگ عصر مشروطه در توصیفی از دوران خود، پیشرفت جامعه را به حرکت عرابه ای تشبیه کرده بود که نیاز به هماهنگی و همراهی چهار اسب دارد، او معتقد بود بزرگترین مانع جنبش اجتماعی مشروطه، ناآگاهی و نادانی مردمان بوده است. شاید از همین رو بود که اکثر روشنفکران مشروطه نتوانستند به گفتگو با مردم بپردازند و نومیدی مهم ترین حاصل این وضع بود. در آثار دهخدا و ایرج میرزا همین احساس نادانی و ناآگاهی و عقب ماندگی را می توان دید، آنجا که ایرج میرزا عملا به مردم نادان فحاشی می کند و شرکت بیمارگونه قمه زنان را در مراسم عزاداری امام حسین مصداقی از بلاهت عمومی می داند. (more…)

توصیه های ابراهیم نبوی برای تظاهرات 22 بهمن – «اسب تروا درمیدان آزادی»

ژانویه 31, 2010

حکومت تلاش فراوانی را بخرج می دهد که روز 22 بهمن را بدون دردسرهای سبز و بدون حضور میلیونی مردم برگزار کند. با فرض این اصول که:

اول: ما بی شماریم و خودمان می دانیم که در صورت امکان حضوری عظیم در خیابان می توانیم فضا را به دست بگیریم، باید در راهپیمایی رسمی که مجوز دارد، با تعدادی فراوان حاضر شویم و در نتیجه بتوانیم حضوری درخشان را برای جنبش سبز تثبیت کنیم. این حضور در شرایط کنونی اهمیتی بسیار دارد، عزیزان ما در خطر اعدام، زندان و فشارهای سنگین هستند و اگر حضور ما عظیم باشد، حکومت چاره ای جز عقب نشینی نخواهد داشت.

دوم: ما می دانیم که بخش وسیعی از کسانی که روز 22 بهمن برای راهپیمایی می روند و حامی دولت یا حکومت هستند، بصورت سازماندهی شده و اتوبوسی در جمع حاضر شده و مطمئنا صفوف اول راهپیمایی را بخود اختصاص خواهند داد. اما آنها نیز صرفا بنا به وظیفه و تحت فشار می آیند و به همین دلیل صفوف آنان مشخص و روشن خواهد بود.

سوم: دولت مجبور است که موضع دعوت کننده داشته باشد تا تظاهرکنندگان بیشتری را به خیابان بکشاند. به همین دلیل حدس ما این است که دولت از یکی دو روز دیگر چهره مثبت می گیرد و در صدا و سیمای دروغ خود دائما تبلیغ خواهد کرد.

چهارم: دولت در هر حال، چه ما جمع بزرگی باشیم و چه خودشان در گروهی کم شمار بیایند، تلاش خواهد کرد نتیجه 9 دی را به مردم قالب کند و بگوید که میلیونها نفر به طرفداری از نظام به خیابان رفته اند، بنابراین کسی توانایی سوء استفاده از جمع ما را نخواهد داشت.

پنجم: دقت کنیم که مجموعه ای از تفکرات مخالف سبزها، از وزارت اطلاعات گرفته تا برخی جریانهای تندروی اپوزیسیون، دوست ندارند که سبزها به عنوان جریان غالب معترضین در کشور حضور یابند.

ششم: اگر جمع معترضان سبزپوش، در تمام شهرهای کشور، و ایرانیان در تمام شهرهای جهان، به خیابان بیایند، دولت نمی تواند براحتی جمعیت حاضرین را مال خود کند، به همین دلیل وسعت حضور در همه جا لازم و ضروری است.

با فرضیات فوق، پیشنهاد می کنم مدلی فرض کنیم مانند جنگ تروا. یعنی در ساعت مناسب به محلهای برگزاری مراسم برویم، و بدون اینکه ماهیت خود را آشکار کنیم، تا یک زمان مشخص، مثلا تا لحظه آغاز سخنرانی سخنران اصلی مراسم، از نشانه های سبز استفاده نکنیم و سپس به یکباره همه نشانه های سبز را بر پیشانی و سر و دست بنشانیم. در این حال سبزها می توانند بسرعت همدیگر را یافته و کنترل مراسم و شعارها را در دست بگیرند. موارد زیر را به عنوان نکات احتیاطی پیشنهاد می کنم:

1) نشانه های سبز، مانند سربند، مچ بند، روسری، پلاکارد، تصویر شهدا، تصویر رهبران جنبش، یا هر وسیله تبلیغاتی دیگری را در لباس خود، که زمستانی و احتمالا جادار است پنهان کنیم، در مورد خانمهای چادری این امکان بیشتر فراهم است. با توجه به اینکه توصیه می شود نشانه های خود را پس از پایان مراسم دور بیاندازید، سعی کنید از نشانه های دم دست، مثل تکه پارچه یا عکس های چاپ شده استفاده کنید.

2) اگر ته ریش دارید لازم نیست آن را اصلاح کنید و در این چند روز کوتاهش کنید، و اگر قرار است با مانتو و روسری بروید سعی کنید کمترین توجه را جلب کنید، مانتوروسری عادی و چادرمشکی و لباس معمول بهترین حالت است، قبل از راه افتادن در آینه نگاه کنید و سعی کنید به نظر یک حزب اللهی معمولی برسید که می خواهد برای راهپیمایی دهه فجر برود. یادتان باشد که مهم ترین موضوع تشکیل جمعیت عظیم است، بعد از تشکیل جمعیت عظیم همه چیز حل است، در آن حالت نیز علاوه بر استفاده از ماسک، از نشانه های سبز هم استفاده کنید.

3) دادن شعارهای تند در جمع عظیم مشکلی را حل نمی کند، آنچه مهم است تکرار نکردن شعارهای متمرکز دولتی، یا تغییر دادن شعارها( مرگ بر روسیه به جای مرگ بر آمریکا، مرگ بر دیکتاتور به جای مرگ بر منافق) یا دادن شعارهای واحد است، به همین دلیل آمادگی احتمالی و داشتن شعار جایگزین موثر و مفید است، مثل راهپیمایی روز قدس.

4) جز روابط خانوادگی و قرارهای خانوادگی هیچ قراری که نشانه تشکیلاتی بودن رفتار است از خودمان نباید بروز بدهیم. اصولا وقتی ما می دانیم باید چه کاری بکنیم، هیچ نیازی به سازماندهی نداریم. سازماندهی در شرایط پلیسی ممکن است فقط یک نقطه ضعف باشد تا یک نقطه قوت، مهم ترین نیاز ما هشیاری فردی است.

5) از پلاکاردهای دست ساز استفاده کنیم و در صورت امکان در هنگام راهپیمایی شعارنویسی کنیم. البته این کار باید در حالتی صورت بگیرد که همگان با ما همراهی کنند. یادتان باشد که نیروهای امنیتی در وسط جمعیت حضور دارند و در صورتی که بخواهید جمعیت را رهبری کنید، شما را شناسایی و دستگیر می کنند.

6) پس از پایان راهپیمایی، حتی در صورت مواجهه با یک راهپیمایی بسیار عظیم و هیجانزده شدن، ابتدا نشانه های سبز را از خود دور کنید و بعد از مسیر عادی و بدون جلب توجه دیگران بسرعت به خانه برگردید. اگر از جمعیت عکس گرفتید، در هنگام برگشت سعی کنید عکس نگیرید تا توجه بیشتر را جلب نکنید.

7) از هر گونه ماجراجویی پرهیز کنید، اگر عکاس و فیلمبردار خوبی هستید، لزومی ندارد نشانه سبز داشته باشید، اگر آدم سرشناسی هستید، سعی کنید کاملا معمولی باشید و اگر سابقه حضور در راهپیمایی قبلی دارید، مواظب باشید تا شناسایی نشوید. مهم ترین مساله رفتار غیر متعارف است. براساس یک قانون قدیمی کسی که مبارزه غیرعلنی می کند، مبارزه علنی نباید بکند، به همین دلیل نکات احتیاطی را رعایت کنید.

8) مهم ترین مساله این است که خودتان را بدون جلب هیچ توجهی به مرکز اصلی جمعیت برسانید، در آنجا هم سعی کنید که تشخیص بدهید چه کسانی از سبزها هستند و همراه با شما. یک آغاز غیرقابل شناسایی می تواند یک آغاز توفانی باشد، مثلا به محض اینکه سخنران اولین جمله را آغاز کرد، همه با هم و زیر لب » هیس» بگوئید، و بعد از وزن صدای همراهان تشخیص بدهید دور و برتان چه خبر است، سپس می توانید نشانه های سبز را هوا کنید. یادمان باشد که ما بی شماریم، ما در همه کشور اکثریت مردم هستیم و ما برای به دست آوردن حق مان دست به یک جنبش مسالمت آمیز زده ایم.

9) به فرضیه شورش فکر نکنید، شما فقط برای نشان دادن یک حضور گسترده و عظیم و سبز که باعث به هم ریختن نطق سخنران و پرت شدن حواس او بشود، به خیابان می روید. شما نه می خواهید تلویزیون را بگیرید، نه قصد دارید شهر را تسخیر کنید، شما فقط برای نشان دادن یک حضور گسترده به خیابان می روید. به همین دلیل حتی در صورتی که احساس کردید، همه چیز رو به یک انقلاب حرکت می کند، هیجان زده نشوید.

10) شما فقط از زمان آغاز سخنرانی تا پایان آن می توانید سبز باشید، قبل و بعد از آن شما یک شهروند معمولی هستید که برای بزرگداشت انقلاب به خیابان رفته اید. در جیب تان هیچ چیز مشکوکی نگذارید، و بدون دلیل ماجراجویی نکنید و سالم به خانه برگردید.

11) کار اصلی ما جنگ روانی است نه جنگ خیابانی، ما باید اثبات کنیم اکثریت با ماست و رای ما را دزدیده اند( در تظاهرات ظاهر و حاضر شویم) و بعد از تظاهرات عکس و خبر و نوشته های مان را برای دیگران و بخصوص رسانه های مستقل بفرستیم.

ما وارد جنگی بزرگ برای رسیدن به آزادی شده ایم، مردم در این جنگ پناه ما هستند، مردم ما هستیم، بهترین راه برای جدال با لباس شخصی هایی که خودشان را به هزار چهره درمی آورند این است که چهره از آنان نهان کنیم. مثل مه بیائیم، مثل نسیم بیائیم و ناگاه مثل توفان همه جا را در اختیار بگیریم، توفانی سبز.

نامه سرگشاده ابراهیم نبوی به خامنه ای در پی اعدام دو جوان بیگناه

ژانویه 30, 2010
سربداران ویرانه دروغ

امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که به دار شدند تا مردمان با ترس از حق خود دست بردارند. شاید کسانی را ترس بر جان نشسته باشد، که ترس اسلحه جبار است در هنگامه دروغ. امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که تنها جرم شان این بود که باید کشته می شدند تا مردمان حق خویش را از یاد ببرند. و این اتفاق افتاد در دورانی که حاکمی ادعای عدل می کرد و قاضی قسم به خدای خورده بود و امیری امارت می کرد که هاله ای از نور بر دور خویش دیده بود و فیلسوفی بر انجمن بزرگان تکیه زده بود که حقیقت از بزرگان آموخته بود.

امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که شاهد دروغ و فریب و نیرنگ حکومتی اند که مدعی حقیقت است و گوش جهان را از ادعای عدل و اخلاق کر کرده است. هرگز، هرگز، هرگز، در هیچ دورانی چنین بیگناهانی، به این » هیچ جرم» بر دار نشده بودند. و تنها دلیل بر دار شدن آنان همان بود که مردمان از دروغ بترسند. و این یعنی که حاکمی که بر مرکب ظلم سوار بود، سربلند کرد و چشم در چشمان خدای دوخت و نیزه بر چشمان حقیقت کرد.

آقای خامنه ای!

باورم هست که خدایی ناظر برشماست، و باور نمی کنم که خدای را باور داشته باشید که اگر یک لحظه به عدالت الهی ایمان داشتید، در سرزمینی که حکم تان جاری و ساری است این دو تن را چنین ظالمانه بر دار نمی کردند، برای ترساندن مردمان. و ما چه بیهده مردمانی خواهیم بود اگر فریاد نکنیم از این ظلمی که بر آن دو تن رفت و اگر بر دیگران رود.

آقای خامنه ای!

باورم نمی شود اگر چهل سال قبل می شنیدید آنچه را که امروز کردید سلطانی، امیری، پادشاهی، فقیهی انجام داده باشد، خود کرده باشید و از خدا آرزوی مرگ نکنید که خدا نکند من به جایی برسم که چنین کاری بکنم. باورم نمی شود اگر سی سال قبل شما یا بزرگان دیگر گمان می کردند که عاقبت حکومت شان به جایی می رسد که دو تن را بیگناه بر دار می کنند تا دیگران را از عدالت خواهی بترسانند، مطمئنم اگر آن بزرگان پایان کارشان را چنین می دیدند، هزار بار لعن و نفرین می کردند دستانی که مشت شد و شعار عدالت و آزادی و جمهوری اسلامی را داد. باورم نمی شود اگر بیست سال قبل که هنوز خرقه ولایت را بر دوش نیانداخته بودید، اگر به شما می گفتند، برای این خرقه باید جوانی را و جوانانی را بکشید تا دیگران بترسند و حقی را که خدای به آنان داده است، نخواهند. باورم نمی شود انسانی باشد، بشود و بتواند خود را شریف و بزرگ و آدم بداند و چنین ظلمی را بر دیگران روا کند.

آقای خامنه ای!

بقول شمس تبریزی » عرصه سخن بس تنگ است» و در این تنگنای سخن، آدمی نمی داند چه بگوید و به که قسم تان بدهد و ذکر کدام حقیقت را بکند که باب گفتنی و شنیدنی و عرصه حقیقتی با شما گشوده شود. می گویند ظلم و جور گوش و چشم ظالم را چنان می بندد که هیچ چیز نمی بیند و نمی شنود، جز قدرت و هیچ نمی خواهد جز اینکه باشد و نفس بکشد و زنده بماند. همین است آن جیفه بی مقدار دنیا که آدمی که چنان بود، چنین کوچک و بی مقدار شود؟ بگویم شرف؟ می گوئید کدام شرف؟ بگویم حقیقت، جز قدرت مگر چیزی می بینید؟ بگویم انسانیت، می گوئید انسانیت تحفه غرب است! بگویم عدالت، خود می دانید که عدالت جز کلامی پوچ در بارگاه تان نیست.

آقای خامنه ای!

من به حکم سن و سالم دو بار در مقابل چشمانم سقوط دیکتاتوری را دیده بودم که در فاصله ای کمتر از یک سال از ابرمردی و رهبری معظم و قائد اعظمی به هیچ بدل شد که حتی زمین نیز از جسدش خجالت می کشید، اما هرگز گمان نمی کردم ظهور و سقوط یک حکومت را به چشم ببینم. در یک سال گذشته بارها چیزهایی نوشته ام که وقتی عدالت شما و زبان خودم را می بینم، عاقبتی جز مرگ برای خود تصور نمی کنم، اما باور کنید، اگر بخاطر همین نوشته زمانی، در گوشه زمینی، هر جا که باشد، بمیرم، تردید نمی کنم که بخاطر گفتن حقیقت مرده ام و ایمان دارم که چنین مرگی جز افتخار برایم نخواهد بود.

امروز شما ظلم را تمام کردید. ضحاک را به یاد بیاورید، او هر روز جوانانی را می کشت تا فقط دو روز بیشتر زنده بماند. فکر نمی کردم در این روزگار ضحاکی دیگر را ببینم. آن هم شما که بارها در موردتان چه فکرهای خوبی می کردم. امروز به ضرس قاطع به این یقین رسیدم که انسان می تواند چنان ذلیل شود که ذلیل تر و عاجز تر از او را تصور نتوان کرد. امروز دستگاه عدلیه شما حکم مرگ دو جوان را اجرا کرد تنها برای ترساندن مردم از اینکه حق شان را بخواهند و بدانید که خدای به همین دلیل چنان شجاعتی در دل مردم و چنان ترسی در دل دوستان شما خواهد انداخت که این بارگاه و بیدادگاه زودتر از آنکه فکر کنید نابود شود.

آقای خامنه ای!

امروز دو تن بیگناه بردار شدند. آنان قربانی دروغ و فریبی شدند که شما آغازش کردید و مشتی اراذل و اوباش و زورگو ادامه اش دادند. تمام آنچه به استناد آن این دو جوان بردار شدند، دروغ اندر دروغ بود. و تردیدی نیست که می دانستید که با این دروغ آنان را می کشید و می کشند. کشتن روح پدری که وادارش کردید که بر سر مزار فرزندش با شما بیعت کند، بس نبود؟ دادن نسبت قتل به پاک ترین مردمان توسط یک مشت قاتل و زندانی کردن شوهر و خانواده ندای یک ملت که در خیابان کشته بودید بس نبود، که در کمال رذالت دستگاه ظلم شما،  نمایش آن را هم در خیابان بازی کرد؟ این همه دروغ از قول بزرگان این کشور بس نیست؟ این همه زندانی که جز خدمت به مردم جرمی نکردند، بس نیست؟ شما که بقول خودتان مشتی استخوان هستید، چقدر دیگر از این جهان می خواهید؟ چقدر آدم باید کشته شوند تا یک موجودی که عقده عظمت دارد، و رذل ترین اراذل را بر کشوری حاکم کرده است، دو روز بیشتر حکومت کند؟ خنده های مصنوعی، گریه های دروغین، ناله های بیهوده در پیشگاه مردم و خنده ها که می زنید که یک ماه دیگر هم زنده ماندیم. ملتی را علیل کردید، ملتی را ذلیل کردید، ملتی را به خاک سیاه نشاندید، بس کنید این قصه را.

گفتند که این دو تن که بر دار شدند اعضای انجمن پادشاهی بودند و قصد براندازی داشتند. و تمام دلیل تان این است که مجنونی بی ادب زمانی مردمان را به شورش می خواند و گروهی ساده دل نیز باورش کردند. همین است! وقتی دروغ سنت می شود، هر کس دکانی می گشاید. وزارت اطلاعات تان نفوذ کرد و عده ای از طرفداران فلان بن فلان را به بازی گرفت و از کسانی که تنها مخالفانی ساده بودند دشمنانی ساخت که در حقیقت شما به آنان این درس را آموخته بودید. مگر نه این است که همین حالا هم دستگاه تان مردم را فریب می دهد و به هزار زبان به خشونت می خواند تا خسته شوند و دست که می خواهند به اسلحه ببرند، فورا دستگیرشان می کنید و تازه معلوم می شود، پشت همه این بازی ها، بازی خودتان است. این یک دروغ. دروغی زشت که هیچ انسانی با دشمنش نمی کند، چه رسد با ملتش.

گفتند که آنان اغتشاشگر بودند. کدام اغتشاش؟ کدام شورش؟ یکی را ماه فروردین زندانی کرده اند و با شکنجه و وعده و فریب از او خواسته اند که اعتراف کند که سه ماه بعد از زندانی شدنش اغتشاش بپاکرده است. دروغ زشت تر از این! وعده می دهید که اگر به جرم ناکرده اعتراف کنی آزادت می کنیم، و بعد با همان اعتراف دروغین او را می کشید؟ می خواستید در آن دادگاهی که آمرش فاسد درآمد و عامل اش مفسد، بزرگان کشور را بدنام کنید، با چهار نفر وعده کردید که بیایند علیه خود و دیگران اعتراف کنند. می گویند وقتی این بچه ها از دادگاه برمی گشتند خیال شان راحت بود که با آن اعترافات سراسر دروغ رهایشان می کنید، اعتراف شان را برای دیگران نوشتید و خودشان را هم به دار آویختید. این همان عدالتی است که قاضی القضات تان را برای اجرایش منصوب کردید؟

هفت ماه است که مردمانی را که در انتخابات رسمی خودتان، از میان نامزدهای تائید شده خودتان، تحت نظارت خودتان، به کسی که شما دوستش نداشتید، رای دادند و شما علنا تقلب کردید و به امانت مردم خیانت کردید و عدالت را نقض کردید و حالا هر روز کاری می کنید که مردم به سوی خشم و خشونت بروند و ما چه ساده دلیم که هر روز از مردم می خواهیم زیر و روی تان را یکی نکنند. کسانی را که نه در انتخابات حضور داشتند، و بخاطر اینکه زندانی بودند می توانستند اغتشاش کنند، محکوم می کنید به محاربه با نظام، و بی سروصدا می کشید، فقط بخاطر اینکه مردمی که حق شان را فریاد می کنند، خفه شوند. همین بود آن نظام مشعشعی که هاله نورش قرار بود چشم مسلمین و جهانیان را خیره کند؟

تشکیلاتی دروغ را خودتان ساخته اید، عده ای از جوانان ساده دل مخالف را به آن جذب کردید، به آنان درس خشونت دادید، آنان را از کشور بیرون بردید و در مرز گرفتید، زندانی کردید و وعده دروغ دادید، آنان را به بازی نقشی دروغ در مقابل مردم واداشتید، حالا هم بجرم این همه همراهی اعدام شان کردید! یعنی واقعا به هیچ حقیقتی باور ندارید؟ این همه دروغ و این همه فریب و این همه ساده لوحی در دروغ گفتن؟ مشکل این مردم این نیست که باور نمی کنند دروغ های تان را، مشکل شان این است که چرا یک ملت را این همه احمق فرض کرده اید؟ آن همه مشاوران رنگارنگ چینی و روسی که بلد بودند لااقل خوب دروغ بگویند، جنس بنجل را که از آنان می خرید، لااقل مشتی دروغ باورکردنی هم می خریدید که مردم اینقدر احساس حماقت نکنند.

آقای خامنه ای!

مطمئنم اگر سی سال قبل خواب می دیدید که چنین خواهید کرد، هرگز از خواب بیدار نمی شدید. چندی قبل یکی از عزیزترین دوستانم چیزهایی درباره شما گفته بود که به عقل من جور نمی آمد، رفاقت مان فدای حقیقت شد. چرا که نمی خواستم باور کنم مردی که دیکتاتور است، الزاما فاسد هم هست، می خواستم دشمنم همان قدر که واقعیت دارد بد باشد. شما امروز همه چیز را به لجن کشیدید. می بینم تان که روز به روز کریه تر و غیرقابل تحمل تر می شوید. خنده های تان که زمانی خنده بود، حالا دیگر انگار ماسک بازی است بر صورتی که می خواهد مقتول را قاتل و قاتل را شهید نشان دهد.

از زندان بیرون آمدم، چون می خواستم زنده بمانم و ننگی که چون داغ بر پیشانی مان خورده است روایت کنم، اما گاهی درد و رنج و دروغ و ننگ بزرگتر از آن است که بتوانی برای نابودی اش زندگی و جهان را تحمل کنی. کاش می شد زنده نماند و این همه ظلم و خونریزی و زشتی و پلیدی را ندید. من نمی دانم خداوند تا چه زمانی به شما فرصت می دهد، بعید می دانم این فرصت زیاد باشد. روزی که جسد صدام حسین را دیدم، یادم آمد که » ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار»

تاریخ مان را گوئی که با خون می نویسند، ما سبز خواهیم ماند، اما هرگز از یادتان مرواد که هرچه خواهید کشید، از آن چیزی است که کشتید. دنیا مزرعه آخرت تان است و آخرت تان را در همین روزها خواهید دید.

من مردم ایران را باور نداشتم، تا پیش از این خیزش سبز، امروز و بعد از هفت ماه مبارزه عدالت خواهانه ملت بزرگ ایران به آنان ایمان آورده ام. بهمن میقات ماست با شما، روزی که مردم خواهند آمد، و حق شما را کف دست تان خواهند گذاشت. آن روز رشیدترین و شجاع ترین و پاک ترین مردمان را خواهید دید که با قلب های سرخ و سرهای سبزشان به جدال با سیاهی تان می روند. می دانید! خداوند ظلم را دوست ندارد، و همین است که هر روز بگذرد، روزگارتان سیاه تر و جرم تان سنگین تر خواهد شد.

به کدامین گناه خودشان را کشته شدند؟

دسامبر 29, 2009

مطلبی جدید از ابراهیم نبوی:

در راستای اینکه علی موسوی خواهرزاده میرحسین موسوی در روز عاشورای 1388 کشته شده و به گفته فرمانده پلیس تهران، وی ترور شده است، و به گفته همین فرمانده تروریست ها مشکوک بوده و احتمالا از لندن رهبری می شدند و همچنین به گفته حسین شریعتمداری، میرحسین موسوی خودش قاتل خواهرزاده خودش است، با سردار وجب زاده، فرمانده پلیس تهران مصاحبه ای انجام دادیم که زوایای پنهان و حتی آشکار همه واقعیات روشن حوادث اخیر را تاریک و واقعیات مخفی همین حوادث را فاش می کند.

ما: لطفا بفرمائید آقای علی موسوی خواهرزاده آقای میرحسین موسوی چگونه مورد اصابت گلوله قرار گرفت؟

سردار وجب زاده: براساس اطلاعاتی که در دست ماست، یعنی در همین دست راست من است، ولی دستم را باز نمی کنم که همه اش را ببینید، آقای علی موسوی راس ساعت 11 صبح تا 4 عصر، دقیقا در همین زمان، با شلیک یک گلوله که توسط یک نفرکه هویت او آشکار نیست، به قتل رسیده. گلوله ای که باعث قتل این جوان شده است، از نوع گلوله 766 است که این اسلحه سلاح سازمانی نیروی انتظامی نیست، و به همین دلیل حدس می زنیم که یک نیروی پنهان از داخل یا خارج کشور، وی را مورد اصابت گلوله قرار داده و کشته است. این قتل آنقدر واضح است که نیروی انتظامی جسد متوفی را فعلا تحویل خانواده وی نخواهد داد، چون ممکن است محل گلوله و نوع آن را تغییر بدهند و حکومت را متهم کنند. (more…)

سردار شمربن رادان : در روز عاشورا در صحرای کربلا کسی کشته نشد

دسامبر 29, 2009

به نقل از ابراهیم نبوی:

سردار رجب زاده فرمانده پلیس تهران بزرگ اعلام کرد » در حادثه عاشورا هیچ کس کشته نشد.» این سردار علت مرگ چهار تن از شهروندان تهران را بشرح زیر اعلام کرد» یکی از این افراد بطور کاملا تصادفی و خودجوش از پل لیز خورد و بعد از تصادف با تعدادی باتوم و دوازده متر مربع آسفالت خیابان، دچار مننژیت شد و سه ثانیه بعد درگذشت، همچنین دو تن از شهروندان دیگر به نام عباس کربلایی و علی اکبر حسینی، در حین عبور از خیابان شهدا و در حال رفتن به سرچشمه به دلیل اصابت گاز اشک آور با اتومبیل تصادف کرده و راننده اتومبیل به سایر اقدامات خویش در حمایت از مقام شامخ رهبری نظام ادامه داد. همچنین یک نفر نیز به نام موسوی به دلیل اصابت گلوله مشکوکی که به گفته رجانیوز و تعدادی دیگر از بیماران روانی، از فاصله 6000 کیلومتری از لندن شلیک شده بود، بعد از طی سه ساعت و نیم به تهران رسیده و موجب قتل موسوی شد. به گفته مقامات پلیس تهران، نمونه گلوله شلیک شده که موسوی با آن کشته شده است، کمابیش شبیه همان گلوله ای است که نداآقاسلطان با آن کشته شده است. سردار شمربن رادان اعلام کرد » احتمالا گلوله توسط شخصی به نام آرش حجازی شلیک شده و جسد وی نیز مفقود شده است.» سردار شمربن رادان اعلام کرد، گم شدن جسد موسوی نشان می دهد که اصلا کسی به این نام کشته نشده است. وی گفت حاضرم به جان یکی از پدرهای رئیس جمهور قسم بخورم که در روز عاشورا کسی کشته نشد. (more…)

مقاله ای از ابراهیم نبوی در مورد موقعیت کنونی جنبش پس از تظاهرات عاشورا

دسامبر 29, 2009

گرد و خاک فرومی نشیند و آفتاب کم کم از پشت کوه بالا می آید و خاکستری های فراوان و کمابیش نزدیک به هم واقعیت که تا ساعاتی قبل چنان در هم تنیده شده بودند که تشخیص درست از غلط، ظالم از مظلوم و سره از ناسره بسیار دشوار می نمود، اما حالا دیگر دارد تکلیف خوب و بد زمانه از هم روشن می شود، اگر چه وقتی دقیق می شوی بازهم در هر سیاهی قدری سپیدی می بینی، در هر سپیدی خاکستری ها خفته است و سبزها از کمرنگ تا پررنگ درهم شده اند. اما آنچه به نظر می رسد، این است که هر چه اتفاق بیافتد، فردای ما هیچ شباهتی به دیروز ندارد. کسانی که سعی می کنند با تشبیه امروز به سی سال قبل یا گاهی به 1300 سال قبل، راه فردا را از دیروز جستجو کنند، سخت در اشتباهند، این رودخانه تکرار نمی شود.

به نظر می رسد که چیزهایی معلوم و مشخص است

یک: دانایی ما در پیش بینی حوادث معمولا یا به تجارب تاریخی خودمان برمی گردد، یا به تجارب جغرافیایی دیگران، یا باید از گذشته خود عبرت بگیریم یا از حوادث مشابهی که در زمان حال در سایر جهان جاری است، پند بگیریم، اما این دو راه بسته است. نه گذشته ما قابل تکرار است، چرا که کل مختصات اجتماعی ما تغییر کرده است و نه تجارب دیگران براحتی قابل تعمیم به وضع ماست. آنچه مهم است این است که ما باید راهی امروزی و این جهانی برای خود پیدا کنیم.

دو: رژیم جمهوری اسلامی در سرکوب جنبش سبز شکست خورده است، چرا که پس از شش ماه سرکوب دائمی و سنگین، هنوز مردم خواسته های خود را تکرار می کنند، هنوز مردم حق شان و رای شان را می خواهند، مردم خواستار آزادی زندانیان و محاکمه جنایتکاران هستند، مردم حقوق پایمال شده شان را می خواهند و نظام جمهوری اسلامی در جریان سرکوب مردم، بخصوص در هفته گذشته باقیمانده مشروعیتش را هم از دست داده است. حکومت نه می تواند با سرکوب رهبران بدنه جنبش را متوقف کند، و نه توانایی ساکت کردن مردم را دارد. چرا که حکومت به جای جبران اشتباهاتش روز به روز اشتباه تازه ای می کند.

سه: ادامه جنبش بصورت مسالمت آمیز کاملا مقدور است، بشرط آنکه حکومت بپذیرد که باید به جنبش امتیاز بدهد، این امتیاز چیزی تازه نیست، حتی امتیاز هم نیست، بلکه حقی است که پایمال شده است. تجربه تاریخی ما تا پیش از خرداد 88 نشان می داد که حکومت های پس از مشروطه همیشه با مشتی لباس شخصی و پلیس و نیروی سرکوب حداکثر پس از یکی دو ماه، می توانستند مردم را خانه نشین کنند، چرا که در اکثر موارد مخالفان حزبی با خواسته سیاسی یا گروهی در جستجوی قدرت بودند، اما یک جنبش اجتماعی را نمی توان سرکوب کرد، یا بهتر بگویم، با سرکوب جنبش اجتماعی نمی توان آن را نابود کرد، فقط می توان وقوع یک زلزله را برای مدتی به تاخیر انداخت.

چهار: جنبش اجتماعی می تواند به سوی خشونت برود، یا خشونت را با خشونت پاسخ بگوید، این راهی است ممکن و شاید نزدیک ترین راه بشمار بیاید. اما این راه پیروزی جنبش سبز نیست، جنبش سبز وقتی برنده خواهد شد که بتواند مختصات خود را حفظ کند؛ حضور بخش اعظم جامعه در جنبش حقوق مدنی، استفاده از روش مسالمت آمیز و نافرمانی مدنی تمام عیار در قالب مجموعه ای از اعتراضات گسترده اجتماعی راه پیروزی جنبش سبز است. نترسیم که می زنند و می گیرند و می کشند، اگرچه ترسناک و وحشتناک است، اما اگر بدانیم ساعت گرگ و میش ساعت ترس های موهوم است و ابهام در ارزیابی زمان و وضع خود مهم ترین عامل ترس است، دیگر نخواهیم ترسید.

پنج: رهبری جنبش، دادن تئوری های مناسب برای آینده حکومت، یا تاکید بر یک استراتژی خاص نیست، جنبش نیازمند رهبران عملیاتی است، کسانی که بتوانند هر روز به اقتضای آن روز تصمیم بگیرند، و هر روز به اقتضای آن روز برنامه و راه پیشنهاد کنند. میرحسین موسوی تا امروز با بیانیه هایش راههای روشنی را برای جنبش عرضه کرده است. به نظر می رسد قرار گرفتن زهرا رهنورد در کنار او، و تکرار نام رهنورد در کنار موسوی و کروبی و خاتمی می تواند دایره رهبران را وسیع تر کند، بخصوص اینکه اگر حکومت دایره را تنگ تر کند، که احتمال آن با توجه به دستگیری های امروز اصلا بعید نیست، ما باید رهبران بعدی را بیابیم و آنان را برسمیت بشناسیم.

شش: درست ترین نظریه پیش برد جنبش همان نظریه » فشار از پائین و چانه زنی از بالاست.» در دوران اصلاحات، اشتباه بزرگ ما این بود که این دو عمل را یک گروه انجام می دادند، یعنی همانها که فشار می آوردند، خودشان چانه زنی هم می کردند. یا این دو بر هم اثر می گذاشتند، تا نیروی اجتماعی فشار می آورد، رهبران آنها را کنترل می کردند، و تا نیروهای رهبری اقدام به چانه زنی و امتیازگیری می کردند، گروه فشار آنها را از هر نوع چانه زنی و سازش برحذر می داشتند. روش درست این است که نیروی فشار اجتماعی باید فشارش را بیاورد و آن را متوقف نکند، و از سوی دیگر رهبران جنبش باید آماده مذاکره برای امتیاز گیری باشند. برخلاف آنچه فکر می کنیم، اتفاقا امروز زمان طرح موضوع است. حکومت باید بداند که جز نابودی سرنوشت دیگری هم در انتظارش می تواند باشد، بشرط آنکه حاضر بشود جابجایی موقعیت را بپذیرد.

هفت: معلوم است که چرا جمعیت سبزهای حاضر در خیابان به دو سه میلیون نفر در تهران نمی رسد، این واضح و بدیهی است، چرا که فشار پلیسی اجازه تشکیل اجتماع را نمی دهد، با این حال هر روز شهرهای کشور، بشکه باروتی است که با یک جرقه منفجر می شود، اما حکومت هنوز از خودش سووال نکرده که چرا علیرغم دعوت دائمی حکومت به حضور حامیان دولت در خیابان، آنان نمی توانند یک میلیون نفر را به خیابان بکشند؟ خون ریختن یا خون نریختن، مساله این است. یک روشنفکر، یک نخبه، یک قدرت طلب، یک سندیکای صنفی، یک گروه تکنوکرات می تواند در کنار حکومت دزدان یا فاسدان یا دروغگویان یا زورگویان قرار بگیرند، اما نه در کنار حکومت قاتلانی که خون می ریزند. دست حکومت به خون آلوده شده است، اما آیا خون به خون شستن محال نیست؟ به نظر می رسد که تمام این سبویی که بشکسته و پیمانه ای که ریخته است، مردم را از حکومت متنفر و منزجر کرده است. به همین دلیل است که حکومت دائما در پی آن است که این خون را به گردن خود مقتول بیاندازد، چون می داند که حکومتی خونریز را راهی برای ماندن وجود ندارد. آما آیا آخر داستان فقط همین است؟

هشت: فرض کنیم که حکومت بپذیرد که دیگر توانایی سرکوب ندارد و نمی تواند بیش از این بکشد و زندانی کند، اما می ترسد که اگر بخواهد عقب بکشد و دست از قدرت بردارد، مردم حاضرنباشند برای جلوگیری از ریخته شدن خونهای بیشتر، از خونخواهی نسبت به گذشته دست بردارند. یعنی حکومتی که هیچ دوستی در جهان ندارد، در تله ای گرفتار می شود که خودش ساخته و بسیاری از مردم کشته می شوند، چون راهی برای فرار باز نگذاشته اند. به نظرم باید در درجه اول راهی برای نیروهای حکومت بازکرد تا اگر نمی خواهند در ادامه جنایات شریک باشند، فرار کنند. آیا راهی برای این می شود اندیشید؟ آیا بهتر نیست تاکید کنیم و بر این تاکید پای بفشاریم که اگر نیروی سرکوبگر خواست به ملت پناه بیاورد، راهی پیش پایش وجود داشته باشد؟ امان دادن از سر اقتدار یکی از مختصات جنبش سبز است، سبزها باید راهی برای فرار سران حکومت بازکنند.

نه: ممکن است گفته شود که ما هنوز در موضع قدرت نیستیم، از نظر من این سخنی نادرست است، جنبش سبز همه امتیازهای برتری اجتماعی و سیاسی داخلی و خارجی را دارد، انتقال قدرت در سطح رهبری و مجلس و ریاست جمهوری می تواند در عرض یک هفته بسادگی صورت بگیرد. وقوع یک شورش کور تا سرحد نابودی کامل حکومت، یک احتمال بسیار عادی و معمول است، فقط لازم است که یک هفته مردم در خیابان باشند و نیروی سرکوب خسته شود. اما در هر حال آیا به نفع ما نیست که با باز گذاشتن راههای فرار، تعداد دشمنان ملت را کم کنیم؟

سووالاتی که پرسیدم، هر لحظه و هر ساعت و هر روز پاسخی متفاوت با لحظه و ساعت و روز پیشین دارد، با این حال به نظرم می رسد که هر روز باید بهترین پاسخ ها به همه سووالات را در جیب داشته باشیم. ساعت گرگ و میش است و چشم چشم را نمی بیند.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: